صفحه مناسب براي چاپگر


گروچو مارکس


به بهانه سی‌امین سالمرگ گروچو مارکس
او گروچو مارکس بود
ترجمه : صوفیا نصرالهی
مارکس‌ها، این چهار برادر احتمالا مشهورترین و به طور قطع بامزه‌ترین برادران آمریکایی هستند. تیم کمدی چهار نفره آن‌ها از چیکو با آن لهجه‌ی من درآوردی ایتالیایی، هارپو یک شمایل صامت که می‌گذارد شیپورش به جای او حرف بزند، زیپو، مرد سخت و جدی و در آخر گروچوی افسانه‌ای، با آن ظاهر و جفتک‌زدن‌هایش تشکیل شده است.
یکشنبه گذشته سی‌امین سالگرد مرگ گروچو بود. بازیگر سینما الیوت گولد در مصاحبه با "ساندی مورنینگ" گفت :"گروچو یک هنرمند مهم آمریکایی و به معنای واقعی کلمه هنرمندی ارزشمند و اصیل بود." گولد میگوید که بازی او در فیلم"مش" در سال1970 کاملا تحت تاثیر بازی گروچو بوده است. آن‌ها زمانی که مارکس در دهه‌ی هشتاد زندگی خود بود و گولد فقط سی سال داشت با یکدیگر دوست شدند. گولد می‌گوید:"گروچو به من اجازه می‌داد که صبح ها با ریش تراشش اصلاحش کنم. بعد لباس پوشیده و مرتب به انتظار تماشای تکرار "آلن و جک بنی" می‌نشست." او اضافه می‌کند :" چیزی که گروچو را بزرگ ومهم می‌کرد، توانایی او در یافتن طنز در هر چیز جزیی - حتی مرگ- بود. مثلا یک نفر به گروچو گفته بود که دوست داری چگونه از تو یاد شود؟ و گروچو جواب داده بود :"ترجیحا زنده." احتمالا هسته‌ی مرکزی نبوغ برادران مارکس مبارزه و بی‌اعتنایی آن ها به قدرت بود؛ چیزی که خودشان آن را اجتماعی و سیاسی بودن می‌نامند. دیوید استاینبرگ، کمدین و تهیه‌کننده، درباره‌ی آن‌ها گفته است :" آن‌ها از بیخ و بن آنارشیست بودند. کاری که آ‌ن‌ها می‌کردند این بود که ابتدا دستوری را می‌گرفتند و بعد از هر راهی که ممکن بود به سمت آن حمله می‌کردند."
استاینبرگ مشهورترین فیلم برادران مارکس را "سوپ اردک" می‌داند که یک فیلم ضد جنگ است. "آن‌ها همیشه موضوعی را پیدا می‌کردند. دیوانه بازی های‌شان مقام اول را داشت و اختلاف طبقاتی موضوعی بود که همیشه با آن دست و پنجه نرم می‌کردند. استاینبرگ در نوشتن نمایشنامه "پسران مینی" درباره‌ی برادران مارکس و مادرشان همکاری کرده است.
گروچو در سال1890 در نیویورک در خانواده‌ای یهودی و ورشکسته متولد شد. مادر آن‌ها، مینی، کاراکتر مادر را روی صحنه‌های تئاتر بازی می‌کرد و پسرانش را وقتی هنوز کوچک بودند، به روی صحنه‌ی تئاترهای موزیکال برد. آن ها به تدریج محبوبیت پیدا کردند و از 1924 با سه نمایش از جمله شوی "نارگیل‌ها" و "بیسکویت حیوانی" به برادوی رفتند که بعدها از روی هر دوی این نمایش ها فیلمی هم ساخته شد. گروچو با هر فیلم اعتبار بیشتری پیدا می‌کرد. او هواداران بسیاری یافت که تا امروز هم به او وفادار مانده‌اند.
هارولد میرسون سردبیر مجله‌ی "امریکن پراسپکت" و نویسنده‌ی "واشنگتن پست" می‌گوید : "فکر می‌کنم فیلم "هرج و مرج" را 28 بار دیده‌ام. این فیلم مرا به یک طرفدار متعصب تبدیل کرد." سکانس مورد علاقه‌ی او زمانی است که گروچو و چیکو درباره‌ی پل روی دره با هم صحبت می‌کنند و به نظر می‌رسد که نمی‌توانند یکدیگر را بفهمند. چیکو و گروچو نشسته‌اند و هر تبدیل و ترکیب ممکن از تلفظ‌های عجیب و غریب را بیش از هر کس دیگری در یک صحنه انجام می دهند.
بازیگر سینما فرانک فرانت می گوید :" هیچ‌کس نمی‌توانست بهتر از گروچو مارکس کمدی فیزیکی و کلامی را با هم مخلوط کند. منظورم این است که او واقعا بازی باورنکردنی‌ای داشت، یک اجرای ورزشکارانه!".
تعصب برخی طرفداران او از جمله فرانت از یک هواداری ساده فراتر می رود، او علاقه‌ی خود به گروچو را به شخصیتی تبدیل کرده که 2000 بار آن‌را در "بازبینی یک زندگی" بازی کرد.
فرانت تعریف می‌کند که :"یک شب بعد از برنامه، یک مرد 40ساله که تقریبا هم سن و سال خودم بود، سراغ من آمد و گفت: تو همان آدمی. من پرسیدم : منظورت کیه؟ و او ادامه داد که تو همان آدمی. ما همه می‌خواهیم گروچو باشیم اما تو آدمی هستی که گروچو را به دست آوردی."
گروچو در بسیاری از صحنه‌های افسانه‌ای هم همان گروچو است و قابل درک است که چرا هنوز هم طرفداران او بر سر این که او در کدام صحنه بهترین بازی‌اش را کرده با هم بحث می‌کنند. بسیاری برای هجو اپرا در "شبی در اپرا" برای او هورا کشیدند و بقیه صحنه‌ی آن اتاق پذیرایی افسانه‌ای در همان فیلم را ترجیح می‌دهند. اما در مورد بازیگر نقش اول زن فیلم‌های او هیچ بحثی نیست. میرسون می‌گوید :" مارگارت دومونت برای این گونه رفتارهای آرام و اشرافی نماد کاملی است، او بازمانده و نشانه‌ی فرهنگ ویکتوریایی است. گروچو بعدها گفت که مارگارت اصلا آن جوک‌ها را نمی‌فهمید!" اما تماشاگران می‌فهمیدند. آن ها گروچو را تا آن شوی تلویزیونی متوسط تعقیب کردند، جایی که او میزبان مسابقه‌ی محبوب و پربیننده تلویزیون" تو زندگیت را شرط بسته‌ای" بود.
شارلوت چندلر، نویسنده‌ای که بعد از دوستی با گروچو در سالهای آخر عمرش چیزهایی نوشته است می گوید :"اولین طرفدار " تو زندگیت را شرط بسته‌ای" خود گروچو بود. او عاشق این برنامه بود. یادم هست یکی از چیزهایی که همیشه می‌پرسید این بود که : "آزار دهنده است یا هیجان‌انگیز ؟" و می‌گفت که این فلسفه‌ی او در زندگی است. و آن چه که در زندگی مهم است، آن است که تا جایی که در توان دارید هیجان انگیزش کنید.
و در نهایت او هیجان‌انگیز بود. گرچه سلامتی‌اش را از دست می‌داد اما هیچ وقت روح و حس طنزش را از دست نداد.
استاینبرگ به یاد می‌آورد که یک بار وقتی در رستوران با گروچو ناهار می‌خورده یک کشیش گروچو را شناخته است. کشیش گفته : " آه!آقای مارکس ما شما را ندیده بودیم. من می‌خواهم از شما برای آوردن این همه شادی و لذت به جهان تشکر کنم." و گروچو بدون این که سرش را از روی سوپ‌اش بلند کند، بلافاصله جواب داد:" ومن از شما برای بیرون کشیدن آن از جهان سپاسگزارم!" و به خوردن‌اش ادامه داد.
فرانت هم گفتگویی با گروچو در 85سالگی‌اش، یک سال پیش از مرگش، را به یاد می آورد. فرانت می‌گوید: "بالاخره کسی از گروچو پرسید که آیا باز هم شما فیلم تازه‌ای از برادران مارکس می‌سازید؟ او مکثی کرد و گفت : نه، من فعلا فقط به سوالات احمقانه جواب می دهم."
الیوت گولد هم یک خاطره‌ی شخصی از گروچو دارد. آخرین باری که او گروچو را دیده است، او مشغول تمیز کردن دهانش با یک میله بوده است و با دیدن گولد شروع می‌کند به درآوردن ادای فلوت زدن. گولد می‌گوید:" خوب، او گروچو مارکس بود."