تماشای خشک شدن رنگ (نقد حسن الحسنی بر فیلم شب از آن ماست ساخته جیمز گری)
سینمای ما : کلیشه، کلیشه، کلیشه. «شب از آن ماست» آخرین کار جیمز گری (James Gray) از معدود فیلمهائی ست که میتوان آن را با یک واژه (کیشه) نقد کرد. و البته نقد هم نقد عادلانهای خواهد بود. مروری کوتاه بر داستان فیلم، علت اینکه میگویم «شب از آن ماست» مجموعهای از کلیشههاست را مشخص میسازد:
مارک والبرگ که نقش جوزف را بازی میکند، برادر بزرگ است که همانند پدرش عضو پلیس شده و از قانون پدرش - الان کار کن، بعدا بازی - پیروی کرده و حسابی هم موفق شده است. جوزف در واقع همان پسری ست که هر پدری به داشتن فرزندی مثل او افتخار میکند. اما برادر دیگر، یواکین فینیکس که نقش رابرت بابی گرین را بازی میکند، برادر کوچک و بد است. برادری که بر خلاف خانوادهاش در سوی دیگر قانون قرار گرفته و در کار مواد مخدر و نایت کلاب و... است. وقتی که آدم بدها (هم کاران بابی) اقدام به کشتن جوزف، برادر بابی، میکنند، بابی به خود میآید و ابتدا با پلیس همکاری میکند، و بعد هم عضو پلیس میشود. در این میان آلبرت، پدر جوزف و بابی ( که رابرت دووال نقش او را بازی میکند)، کشته میشود. در یک گفت و گو دو برادر به درد و دل میپردازند و جوزف اعتراف میکند که برای تایید پدر عضو پلیس شده است. داستان پیش میرود تا بابی از اطلاعات خود استفاده میکند و آدم بدها را دستگیر میکند.
این داستان بیش از حد برای شما آشنا نیست؟ بیش از حد تکراری و کلیشهای نیست؟ اصولاً چیزی که کلیشهای باشد تکراری ست و به همین دلیل هم قابل پیشبینی. به این علت و از آنجا که میتوان پیشبینی کرد که چه خواهد شد، «شب از آن ماست» هیجانی ندارد. عدم وجود هیجان و نداشتن حرف تازهای برای گفتن باعث میشود که فیلم خشک و خستهکننده باشد؛ و حتی ممکن است برای خیلیها فیلم بلند هم به نظر آید. واقعاً حرف یکی از دوستان دانشگاهیم که میگفت یکی از منتقدین «شب از آن ماست» را با «تماشای خشکشدن رنگ» مقایسه کرده، بسیار درست است. این فیلم واقعا تا این حد خستهکننده است.
وقتی که تیم ملی از جام ملتهای آسیا حذف شد همه دلیلش را مربی تیم میدانستند. من هم دلیل بد بودن «شب از آن ماست» را جیمز گری میدانم. البته گری لزوما کارگردان بدی نیست؛ مشکل اینجاست که اصلا ابداعگر و خلاق نیست. گری حرفهایی برای گفتن دارد – هر چند که تازه نباشند. گری میخواهد که به مسائل و مشکلات (روان شناختی) مردانگی و روابط (روانشناختی) مردها بپردازد. به عنوان مثال، رابطه جوزف با پدر و برادرش: جوزف برای تایید پدر عضو پلیس شده و به برادرش بابی که به دنبال تایید پدر نبوده حسادت میکند. از سوی دیگر شاید دلیل اینکه بابی در خلاف قانون حرکت میکند اعتراض او نسبت به پدرش باشد. علاوه بر این، از دیگر نمونههای مسائل روانشناختی که گری به آنها میپردازد میتوان به ترسی که در جوزف به وجود آمده اشاره کرد: وقتی که پلیس قاچاقچیهای مواد مخدر را محاصره کردهاند و اقدام به دستگیریشان میکنند، جوزف – در نتیجه اقدامی که برای قتل او شده بود – دچار ترس میشود و نمیتواند که برادرش و پلیسها را همراهی کند. در آخر هم در نتیجه همین ترس است که جوزف مجبور میشود که در کاری اداری در نیروی پلیس مشغول به کار شود.
خوب، ایرادش کجاست؟ خود پرداختن به مشکلات و مسائل روانشناختی مردانگی ایرادی ندارد، اما روش جمیز گری برای این کار مشکل دارد: (1) باعث عدم توجه به نقش زنها میشود (بود و نبود اِوا مِندِز در ساختار و محتوای فیلم هیچ تاثیری ندارد) و (2) ژانر و داستانی که گری برای این کار انتخاب کرده مشکلساز است. مشکل داستان را که گفتیم: تکراری و کلیشهای بودنش. اما، مشکل ژانر این است که ژانر گنگستر، فیلمهای زیاد و بسیار خوبی را داشته و «شب از آن ماست» در کنار آنها هیچ حرفی برای گفتن ندارد.
از اینها هم که بگذریم، فیلم ایرادهای زیاد دیگری دارد. به عنوان مثال اشتباههای تاریخی: یکی دو ساختمان که در فیلم هستند، در آن زمان هنوز ساخته نشده بودند؛ و یا یکی دو تا از برنامههای رادیوئی به زمانی که فیلم در آن شکل میگیرد تعلق ندارند. علاوه بر این، تکنولوژی در آن زمان هنوز آنقدر پیشرفت نکرده بود که یک میکروفن را درون یک فندک جاسازی کنند. حتی هم اگر هم این کار شدنی بود، فندک که در جیب بابی ست نباید صدای واضحی را بگیرد: فقط باید صدای کشیده شدن پارچهها گرفته شود. درست؛ این ایرادها کوچک و نامهماند. اما نشاندهندهی عدم توجه به جزئیات است. عدم توجهای که باعث میشود اعتماد ما نسبت به فیلم از بین برود. همین عدم توجه به جزئیات بزرگتر میشود. مثلاً در The Departed، بیلی (لئوناردو دیکاپریو) به زندان میرود که وقتی که عضو گروه فرانک کاستلو (جک نیکلسون) میشود، مشکوک نزند. ببینیند فکر اینجایش را هم کرده بودند. اما، در «شب از آن ماست» آدم بدها که مثل آب خوردن آدرس خانه جوزف را پیدا میکنند، که به راحتی مکان مخفی شدن بابی را پیدا میکنند، که از این که بابی هم کبریت و هم فندک میفهمند که میکروفن دارد، یک بار هم نرفتند که ببینند خانوادهی بابی کی هستند. این همان دقت نکردن به جزئیات است. جزئیاتی که نادیده گرفتنشان فیلم را خراب کرده.
خوب، میرسیم به صحنه تعقیب. صحنهای که به نوعی شباهتهایی را با صحنههای تعقیب سهگانهی «بورن» دارد. شباهت در این است که در «بورن» به دلیل سرعت بالایی که اتفاقها میافتند، همیشه معلوم نیست که دقیقا چه چیزی در حال رخ دادن است. چیزی مشابه به این در «شب از آن ماست» هم موجود است. با این تفاوت که ندانستن اینکه دقیقا چه اتفاقی در حال افتادن است به دلیل بخار روی شیشهها، بارش باران و برفپاککنهاست، و نه سرعت اکشن. چیزی که برای بعضیها ظاهرا جالب بود، اما برای من اصلا این گونه نبود. قضاوت با شما.
میماند بازیگری: باید گفت که بازیگرها بازی قابل قبولی را ارائه دادهاند. مشکل اینجاست که آنها واقعا چیزی نداشتهاند که با آن کار کنند. شاید با توجه به همین بشود گفت که بازی خوب هم بوده.
در کل باید گفت برای فیلمی که قرار بود The Departed امسال (یا بهتر بگویم، سال گذشته) باشد، «شب از آن ماست» حتی نزدیک به آن هم نمیشود. هرچند این را هم بگویم که من با این مثالها حال نمیکنم و قبولشان ندارم.
«شب از آن ماست» همانی ست که در اول این یادداشت گفتم: کلیشه، کلیشه و باز هم کلیشه... دقیقا مثل «تماشای خشک شدن رنگ».