یک گفتگو با لوک بسون
سینمای ما - كارگردانی سرآمد همه كارهاست
با در نظر گرفتن فیلم هایی كه او نوشته، كارگردانی و یا تهیه كرده است و همچنین كارنامه حرفه ای پربارش جای تعجب دارد كه از لوك بسون و تازه ترین فیلمش «آنجلا آ» دعوت شده است تا در جشنواره فیلم ساندنس امسال حضور داشته باشد. این جشنواره مهم فیلم های مستقل در جست وجوی یافتن صداهای متفاوت و نو یی است كه برخلاف جریان تجاری هالیوود حركت می كنند اما یك نكته فراموش شده وجود دارد و آن این است كه خالق «آتلانتیس»، «نیكیتا»، «لئون»، «عنصر پنجم»، ««آرتور و موجودات نامرئی» و «افسارگسیخته»، «آبی بیكران» و ... و بسیاری دیگر از آثار سینمایی همان قدر مستقل اندیش است كه موسیقی گروه «Oasis» یا فیلم های كوئنتین تارانتینو و یا یك اثر مستند درباره گرم شدن كره زمین از یك سیاستمدار سابق كه اجازه داد جورج بوش جای او را در مقام ریاست جمهوری تصاحب كند. بسون به كوهستان های سردسیر لوتا آمده است تا فیلم خارج از بخش مسابقه «آنجلا آ» را معرفی كند. فیلم تلفیقی از «بال های آرزو»ی ویم وندرس با «زندگی زیباست» از فرانك كاپراست و بسون كه خود آن را تهیه، كارگردانی و نوشته است داستان را بر محور شخصیتی پاریسی به نام «آندره» (با بازی جامل دبوز) از پیش می برد كه آنچنان از بخت بد خود به تنگ آمده كه تصمیم می گیرد خودكشی كند. درست لحظاتی پیش از آن كه آندره بخواهد تصمیم خود را عملی كند فرشته ای در هیأت انسان به نجات او بر می آید. پیام این فرشته برای او این است: خودت را دوست داشته باش تا بتوانی دیگران را دوست بداری. «آنجلا آ» همچون هر فیلم دیگر بسونی تقابل خیر و شر است كه سرانجام به پیروزی خیر و خوبان بر بدان و ذوب شدن قلب های سرد و یخ زده به آتش عشق می انجامد. این مصاحبه در جریان جشنواره فیلم ساندنس با این كارگردان و درباره این فیلم و دیگر فیلم های او انجام گرفته است.
▪ چه شد كه بار دیگر با این فیلم ترجیح دادید بر مسند كارگردانی بنشینید
همیشه این گلایه پشت سرم بوده كه «در هفت سال گذشته كجا بودی » و جالب اینجاست كه آنها شاید خبر ندارند كه در پنج سال گذشته مشغول كار برروی یك فیلم انیمیشن به نام «آرتور ومینی موی ها» بودم اما همانطور كه می دانید انیمیشن سازی كار زیادی می برد و از همان ابتدای كار كه بررسی طراحی هاست باید برای ساخت یك انیمیشن وقت و حوصله بسیاری بگذارید. تقریباً وسط های پروسه كار برروی انیمیشن بودم كه واقعاً احساس كلافگی می كردم. از كار با آدم های متخصص كامپیوتری و موس و كیبورد خسته شده بودم و به خودم گفتم: «به بازیگر احتیاج دارم! به دوربین احتیاج دارم.» از طرفی این فیلمنامه آماده را هم داشتم و ظرف یك ماه به بازیگر مرد مورد نظرم و همین طور هنرپیشه زن مقابل او برخورد كردم. این فیلم كار دشوار یا بزرگی نبود فقط تمرین با بازیگران را می خواست و این دقیقاً همان چیزی بود كه به هنگام كار بر روی یك فیلم انیمیشن دلتنگ آن شده بودم. بودن سرصحنه، تمرین با بازیگران، كار بر روی دیالوگ ها. فیلم انیمیشنی كه می ساختم پروژه ای طولانی و دشوار بود.
▪ به نظر می آید این فیلم كار دل بوده باشد. پروسه ساخت آن در كمال آرامش پیش رفت و حتی شنیده شده است كه شما بسیاری اوقات به همراه بازیگران و عوامل تولید اواخر شب در خیابان های پاریس به دنبال لوكیشن های مناسب می گشتید.
فیلم هایم همیشه كار دل بوده ولی شاید در این فیلم محسوس تر باشد چون سكانس ها كمتر است و دیالوگ ها بیشتر. پیام این فیلم «عشق» و «پذیرش» است. خودتان را دوست داشته باشید و بپذیرید واگر این چنین شود، می توانید دیگران را هم دوست بدارید و بپذیرید. این واكنش من به دنیا است. ما نیاز داریم كه خودمان را دوست داشته باشیم و بپذیریم تا به خودمان دروغ نگوییم. پس در این مرحله می توانیم همسایگانمان را همان گونه كه هستند ببینیم و آنها را بخاطر آنچه كه هستند دوست داشته باشیم و دیگر به خشونت متوسل نشویم. این فیلم واكنشی به وضعیت كنونی جامعه امروز ماست. از قدیم گفته اند اگر خودتان را دوست نداشته باشید و برای خودتان احترام قائل نشوید نمی توانید دیگران را دوست داشته باشید. و این حرف واقعاً درست است. فقط خیلی طول كشید تا خودم به این تجربه برسم. در مورد بخش دوم سؤالتان هم باید بگویم كه من به این شیوه فیلمسازی و حتی یافتن لوكیشن عادت دارم. وقتی روی فیلم «مترو» در سال ۱۹۸۵ كار می كردم سر وكارم با مترو پاریس بود كه روزانه ۱۲ میلیون نفر درآن در رفت و آمد بودند. در مورد فیلم آبی بیكران با دریا كار داشتم. برخی سكانس ها هستندكه همه روی یك سن بزرگ بودیم و كار راحت بود. بیشتر صحنه های فیلمبرداری شده در پاریس در ماه های ژوئیه و اوت جلوی دوربین رفتند و بیشتر صبح روزهای یكشنبه بود كه به خاطر تعطیلی ازدحام زیادی در خیابان ها دیده نمی شد.
▪ با شخصیت اصلی این فیلم «آندره» چه وجه مشتركی دارید
[می خندد] جواب این سؤال خیلی راحت است. آندره من هستم. داستان آندره داستان هر انسان امروزی است كه باید بپذیرید «براد پیت» نیست. هر روز به آینه نگاه می كند و می گوید «خب، من براد پیت نیستم» و باید سعی كنید با این حقیقت كنار بیایید. جامعه از ما تصویری می خواهد كه همیشه درست نیست و باید یاد بگیریم تصویر واقعی خودمان را حفظ كنیم. توسل جستن به دروغ راه حل نیست. هرچه بیشتر دروغ بگویید، خودتان را بیش از پیش فریب داده اید و در آستانه سقوط قرار می گیرید. این خاصیت و ماهیت دروغ است كه دروغ های بیشتری در پی آن می آیند. در این فیلم آندره دروغ می گوید تا از خود تصویری ارائه دهد كه فكر می كند مردم دوست خواهند داشت، اما این تصویر او نیست و خودش خوب آن را می داند. به راستی چه می شود اگر دیگران ما را همانطور كه هستیم، دوست داشته باشند. پیام این فیلم خیلی واضح است. یادم می آید كه ۱۰ سال پیش هنرپیشه جوانی برای تست پیشم آمده بود و آرایش زیادی داشت. خیلی محترمانه به او گفتم: «ممنون می شوم اگر صورتتان را بشویید، چون واقعاً نمی توانم شما را بشناسم.»
▪ بازیگران شما در این فیلم تجربه بازیگری چندانی نداشتند. چگونه از عهده كارگردانی آنان برآمدید
یك جورهایی در این زمینه خوش شانسم، چون، چه بازیگرانم باتجربه باشند و چه بی تجربه، همیشه از آدم های با استعداد برای حضور در فیلم هایم استفاده كرده ام. ناتالی پورتمن در سن ۱۲ سالگی با استعداد بود. ژان رنو ۳۵ سال داشت وقتی كه برای اولین بار با او آشنا شدم، اما با استعداد بود حتی اگر در فیلم های زیادی بازی نكرده بود. بازیگر زن این فیلم جدیدم ری راسموسن نام دارد كه هنرپیشه فوق العاده با استعدادی است و جامل هم ۱۰ سالی در صنعت سرگرمی بوده، در نتیجه همواره سعی كرده ام از آدم هایی كه وجود پرمایه ای دارند، استفاده كنم. اگر كم و كسری باشد، قبل از فیلمبرداری با تمرین بیشتر آن را رفع می كنیم. استراتژی من این است كه وقتی بازیگران برای حضور قطعی جلوی دوربین ظاهر می شوند، قضیه خیلی پیچیده نیست و در حقیقت ادامه همان پروسه تمرین است.
▪ در مورد رنگ در این فیلم توضیح دهید و این كه چرا آن را به شیوه سیاه و سفید فیلمبرداری كردید
همه برای این بود كه كنتراست را نشان دهم. بلند و كوتاه، روشن و تیره، خوب و بد، سیاه و سفید، همه چیز در این فیلم در تناقض با یكدیگرند و باید این فضای شاعرانه را به نحوی نشان می دادم. می خواستم تماشاگر را به چالش بكشم كه با خود فكر كند آیا او (دختری كه در هیئت فرشته ظاهر می شود) واقعی است شاید همه چیز یك قصه زیبای پریان باشد بنابراین دو رنگ سیاه و سفید را دارم و آن موسیقی خاص را روی فیلم می گذارم تا در پایان مردم به این باور برسند كه او بال خواهد داشت و از پیش ما خواهد رفت. من به این كنتراست تصویری احتیاج داشتم تا بتوانم خیلی مسائل را ملموس تر و موجه تر كنم. رنگ خیلی خشن است و آدم را یاد اخبار، ساعت هشت، جنگ، خون و خونریزی و... می اندازد.
▪ شما چه در مقام كارگردان و چه در مقام تهیه كننده آدم پركاری بوده اید. چه چیزی واقعاً شما را به ادامه فیلمسازی تشویق می كند
واقعاً نمی دانم. به نظرم كارگردانی سرآمد همه كارهاست، چون در میان همه این كارهای مرتبط با سینما كارگردان خوب شدن سخت ترین است. حرفم را باور كنید! تهیه كنندگی و فیلمنامه نویسی راحت تر و توافقی تر است، چون حس می كنید عضو یك تیم هستید. درست مثل بازی فوتبال كه وقتی تیم تان برنده می شود، همدیگر را در آغوش می گیرید، اما وقتی كارگردان هستید، گاهی احساس تنهایی شدیدی می كنید، مثل بازی تنیس در ویمبلدون. وقتی می بازید، واقعاً تنها بازنده شمایید.
▪ چقدر فكر می كنید در طول همه این سال های كار در عرصه فیلمسازی تغییر كرده اید
من مثل بقیه با گذشت زمان بر تجربه هایم افزوده شد و درك بهتری از خیلی مسائل پیدا كردم و كمتر در مورد برخی مسائل حساسیت به خرج می دهم. دیدم هم تغییر كرده و دیگر نمی خواهم همان حرف های سابق را در فیلم های جدیدم بزنم. جالب است كه بگویم در این سن و سال دیگر هیچ وقت فیلمی مثل subway (مترو) را نمی ساختم. فیلمنامه آن را در ۱۷ سالگی نوشته بودم و آن موقع برایم جالب بود اما حالا دیگر حتی علاقه ای به دیدن فیلم های مثل آن را ندارم. وقتی ۱۶ ساله بودم مشتاقانه منتظر اولین فیلم سوپرمن بودم اما همین دیروز متوجه شدم كه دیگر به دیدن «بازگشت سوپرمن» علاقه ای ندارم چون سال های زیادی از آن دوران و تب تند جوانی گذشته است.
▪ از شما در برخی مجله های فرانسوی به خاطر روی آوردن به هالیوود در فیلمسازی انتقاد شده است.
وقتی قرار باشد كوركورانه از یكی تقلید كنید راه پیشرفت و تحول خود را می گیرید و مطمئناً اگر از هالیوود تقلید كنید دائم در حال مقایسه كار خودتان با آنها هستید و آن نوآوری و خلاقیت را از كارتان می گیرد. هر كسی می تواند یك فیلم هالیوودی بسازد اما از زاویه دید منحصر به فرد خود و این گونه است كه سینمای كشورهای مختلف می توانند بر هم تأثیر گذار باشند و باب گفت وگو میان فرهنگ ها را باز كنند.
ون گوگ زنبقی را در یك دشت پر از گل می بیند و آن را در گلدان می گذارد و از روی آن نقاشی می كشد. این نقاشی در حال حاضر در موزه است. او به هنگام كشیدن آن به این فكر نمی كند كه چه تعداد هنرمند دیگر هستند كه این گل را كشیده اند یا آن را خواهند كشید. او می خواهد یك اثر هنری متفاوت بیافریند هرچند سوژه مشابهی در طول تاریخ بوده است.
▪ تأثیرگذارترین فیلم ها بر روی شما چه آثاری بودند.
وقتی بچه بودم فیلم «كتاب جنگل» بود تا چند روز پس از دیدن آن با كسی حرف نزدم. از پدر و مادرم بدم آمده بود (می خندد) می خواستم یك خرس و یك یوزپلنگ بزرگم كنند. بعد «شمشیری بر سنگ» بود و در نوجوانی «یكی برفراز آشیانه فاخته پرواز كرد». وقتی ۱۶ یا ۱۷ ساله هستید تلاش می كنید دنیا و معادلات آن را كشف كنید كه یك فیلمی مثل این می آید و می گوید: آدم هایی كه دیوانه اند خیلی هم دیوانه نیستند و آدم هایی كه قرار نیست دیوانه باشند دیوانه اند. پس از این فیلم ها هم «راننده تاكسی» و «در جست وجو ی آتش».
▪ «در جست وجو ی آتش»
بله. چون برایم جالب بود كه یك فیلم می توانست بدون بازیگران نام آشنا و بدون دیالوگ در یك مقطع زمانی ماقبل تاریخ ساخته شود. این ایده برای من تازه بود. بعد كه بزرگتر شدم، شوك ها دیگر آن قدرت تأثیر گذاری اولیه را نداشتند چون دایره اطلاعاتم زیاد می شد. به عنوان مثال واقعاً فیلم «خورشید خانم كوچولو» را دوست داشتم.
مترجم: شیلا ساسانی نیا
منبع : روزنامه ايران