سینمای ما - یک بار برای هرگز
در حاشیه فیلم «یک بار»
سر صحنه فیلمبرداری جان کارنی اسم زوج هنسارد و ایرگلوا را «بوگارت و باکال» گذاشته بود و به نظر می رسد که حرفش حالا درست از آب درآمده و زوج فیلم «یک بار» حالا شدیداً دلباخته هم شده اند.
یک بار فیلمی است که به قول خودمان کاملاً رفاقتی و با بودجه ۱۶۰ هزار دلار طی ۱۷ روز ساخته شده است.
هنسارد و ایرگلوا هر دو در مصاحبه هایشان اصرار داشته اند که میلی به ادامه حرفه بازیگری ندارند و می خواهند به فعالیت حرفه یی خود در زمینه موسیقی ادامه بدهند.
باب دیلن آنقدر از این فیلم خوشش آمده بود که از زوج گلن و مارکتا دعوت کرد تا در یکی از کنسرت هایش همراه او باشند. علاوه بر این، گلن و مارکتا ترانه «تو هیچ جا نمیری» از باب دیلن را برای ساندترک فیلم من آنجا نیستم (تاد هینس، ۲۰۰۷) اجرای مجدد کردند.
یکی از شباهت های بسیار نزدیک فیلم به زندگی واقعی جان کارنی این است که جان هم مثل پسری که در فیلم می بینیم درست زمانی که در دوبلین بوده دوست دختری در لندن داشته است و جالب است بدانیم تصاویری که پسر در فیلم تماشا می کند و به کمک آنها ترانه «دروغ ها» را می سازد تصاویری است که دوست دختر واقعی جان در آنها حضور دارد.
جان کارنی؛ فیلم با سه دوربین کوچک سونی HDV فیلمبرداری شده است.
● درباره غمگین بودن ترانه ها؛
گلن هنسارد؛ راستش را بخواهید غمناک بودن ترانه هایم برمی گردد به تاثیری که در کودکی از مادرم گرفته ام چون او مرا با گوش دادن به باب دیلن، لئونارد کوهن و ون موریسون بزرگ کرد. مامان عاشق بادی ریچ، تامی وینت و هنک ویلیامز بود و من با شنیدن این ترانه ها بزرگ شدم. پنج ساله که بودم مادرم نواختن و خواندن ترانه «پرنده روی سیم» از لئونارد کوهن را بهم یاد داده بود.
مارکتا ایرگلوا؛ خب تا حدی هم این حس غم و اندوه از درون آدم سرچشمه می گیرد و به احساس قلبی آدم مربوط می شود. من هم با صدا و ترانه های جونی میچل، کیت بوش و استیون اïردن استاین بزرگ شده ام.
کم کم داشت باورمان می شد که دوران طلایی سینمای موزیکال به سر آمده و نمونه های درخشان این ژانر را فقط باید در سال های دور جست و جو کرد و این وسط غصه مان گرفته بود که ما فیلم دوستان جوان سهمی از سینمای موزیکال نداریم و شاید هم هیچ وقت نخواهیم داشت.
داشتیم جلوی قدیمی ها آرام آرام زبان به اعتراف می گشودیم که موزیکال های پر زرق و برق عصرمان، یعنی مولن روژ (باز لورمن، ۲۰۰۱) و شیکاگو (راب مارشال، ۲۰۰۲ ) هم نتوانستند آن طور که باید و شاید ما را تکان بدهند. موزیکال های خاص و مستقل هم آنقدر پراکنده و تک تک در می آمدند که تاثیر شگفت انگیزشان به همان زمان نمایش کوتاه شان محدود می شد. به همین خاطر بود که به محض شنیدن نام ژانر موزیکال ناخودآگاه به دنیای یک امریکایی در پاریس (وینست مینلی، ۱۹۵۱) و آواز در باران (استنلی دانن، جین کلی، ۱۹۵۲) پرت می شدیم و تازه اگر کمی خوش حافظه تر بودیم دوباره هوس تماشا کردن هفت عروس برای هفت برادر (استنلی دانن، ۱۹۵۴) و آوای موسیقی (رابرت وایز، ۱۹۶۵) به سرمان می زد.
اما حالا دیگر دوران غصه خوردن مان به سر آمده و نسل ما هم موزیکالی تلخ و شیرین برای خودش دست و پا کرده که می تواند با افتخار به آن بنازد و شک نکند که فیلم از آزمون گذر زمان سربلند بیرون خواهد آمد. جان کارنی با فیلم جمع و جور «یک بار» یک مرتبه همه را شگفت زده کرد. یک بار مثل هر فیلم مستقل و کم خرج دیگری یک دفعه مثل بمبی ترکید؛ همه زبان به تحسین اش گشودند و در آخر سال ۲۰۰۷ هم منتقدان بسیاری برای آن جای ثابتی در فهرست ۱۰ فیلم برتر سال خود باز کردند. تعریف و تمجیدها تا به آن حد رسید که مایکل فیلیپس آن را برخورد کوتاه (دیوید لین، ۱۹۴۵) قرن بیست و یکم نامید.
● دو غریبه در شب (۱)
روزی روزگاری در دوبلین پسری (گلن هنسارد) زندگی می کرد که تعمیرکار جارو برقی های هوور بود اما چون تمام آمال و آرزوهایش در موسیقی خلاصه می شد، بخشی از روز و شب کنار خیابان های شهر می ایستاد و گیتار می زد و آواز می خواند.
روزها ترانه های معروف می خواند و شب ها ترانه هایی را که خودش در وصف یار سابق اش ساخته بود چون فکر می کرد این ترانه ها در روز شنونده یی ندارند تا اینکه یک شب وقتی یکی از ترانه های خودش را می زند و می خواند (ترانه یی به نام حرف ات را به من بگو) دوربین رودستی جان کارنی - که با آن تکان های متعددش یادآور جنبش دگما ۹۵ و آثار لارس فون تریر دانمارکی است- به سمت دختری مهاجر و گل فروش (مارکتا ایرگلوا) برمی گردد و از همین لحظه است که پسر تلخ اندیش، خودباخته و گیتار به دوش داستان اولین شنونده حسابی اش را پیدا می کند؛ دختری که می تواند به او انگیزه کافی بدهد و کوک اش کند.
جان کارنی با زیرکی تمام از همان صحنه برخورد پسر و دختر دست به آشنایی زدایی از مشخصه های رایج ژانر موزیکال می زند.
کارنی دو انسان تنها را در موقعیتی ناخوشایند رو به روی هم قرار می دهد؛ دختر- و واقعاً آیا مهم است که پسر و دختر فیلم اسمی ندارند؟- رفتار بی ادبانه پسر را تحمل می کند و آنقدر پاپی او می شود تا از زیر زبان اش بکشد که این ترانه ها را برای چه کسی ساخته و وقتی دست آخر پسر جواب می دهد، «برای یار سابق ام»، دختر در می آید که «اگر یکی از همین ها را الان برایش بخوانی حتماً برمی گرده پیش ات» و در این لحظه است که پسر با لحن خاصی می گوید؛ «نمی خوام برش گردونم،» از همین جاست که دست پسر رو می شود و دختر می فهمد که پسر هنوز ته دلش شدیداً خواهان یارش است اما نیاز دارد کسی او را از سردرگمی دربیاورد و روبه راهش کند تا هم موسیقی اش را عرضه کند و هم سراغ یارش برود.
اگر وونگ کاروای کراوات و کیف زنانه را وسایل آشنایی مرد و زن همسایه در فیلم در حال و هوای عشق (۲۰۰۰) قرار می دهد، کارنی جارو برقی از کار افتاده هوور دختر را بهانه یی قرار می دهد تا این زوج، که در نگاه اول عاشق هم نشده اند، شانس دیدار مجددی داشته باشند. دیدار مجدد به دیدارهای دیگر و همدلی های موزیکال بیشتری می انجامد و همین جاست که کارنی راز دل شخصیت هایش را برای ما رو می کند؛ پسر هنوز ویدئوی روزهای شاد و سبکسرانه یی را که با یارش گذرانده جلویش می گذارد و هر چه می سراید و می خواند خطاب به او و به یاد اوست. از طرف دیگر پسر از دختر می خواهد روی تمی که او ساخته شعر بگذارد و دختر هم روی آن تم شعری می گذارد که دقیقاً خطاب به نامزدش- دختر داستان یک بچه کوچولو هم دارد- است. (ترانه اگر مرا می خواهی راضی ام نگه دار) داستان کارنی درست اینجا شکل می گیرد؛ پسر تجربه تلخ عاشقانه یی داشته و یارش او را ول کرده و رفته لندن و از طرف دیگر دختر هم نامزدی دارد که کاملاً به احساسات و ذوق هنری او بی توجه است و اکنون هم دور از او در جمهوری چک به سر می برد. طبیعی است که حالا به واسطه این همه نقاط مشترک، این دو کاملاً ناخودآگاه جذب یکدیگر شوند.
● تعمیرکار رودست خورده و دل شکسته جارو برقی های هوور
کارنی به پشتوانه تجربه های دست اول خودش در زمینه موسیقی کاملاً از میزان تاثیرگذاری صحنه یی که پسر و دختر ترانه آرام آرام دل باختن را تمرین و بعد اجرا می کنند مطلع است. جان با حوصله تمام اجازه می دهد حوادث روزمره زندگی به رابطه این دو نفر شکل بدهد و اجرای ترانه ها را بسیار روان و آهنگین در جای جای فیلم می گنجاند.
پسر، حالا که دلش کمی باز شده، مجذوب سرزندگی و استعدادهای هنری دختر می شود و آرام آرام به او دل می بازد. حتی می خواهد رابطه یی صمیمی تر با دختر داشته باشد اما با پاسخ منفی دختر مواجه می شود.
و نکته اصلی ماجرا اینجاست که دختر می داند جذب پسر شده و به نوعی مرد زندگی اش را پیدا کرده اما جلوی این احساسش می ایستد؛ هرچه باشد او هم قصد نداشته کسی را به خود علاقه مند سازد. حکایت ساده یی به نظر می رسد؛ دو انسان، که انگار برای هم ساخته شده اند، در بحرانی ترین شرایط زندگی شان از لحاظ عاطفی با هم روبه رو می شوند و ناخودآگاه به سمت هم کشیده می شوند اما ماجرا پیچیدگی های خاص خود را دارد و آن این است که پسر و دختر دارند بدون آنکه متوجه باشند (یا شاید هم متوجه اند؟) به هم نزدیک می شوند تا همدیگر را به سمت شخص ثالث زندگی شان هل بدهند.
داستانی که کارنی روایت می کند آنجا جالب می شود که پسر آنقدر دلباخته می شود که حتی به دختر پیشنهاد می دهد به همراه بچه اش به لندن بروند و زندگی خوبی شروع کنند. اما دختر این درخواست او را هم رد می کند.
البته فقط پسر عاشق نشده و کمی بعد می فهمیم که دختر هم او را دوست دارد. صحنه یی هست که پسر از دختر می پرسد؛ «هنوز نامزدت را دوست داری؟» دختر به زبان چک جواب می دهد؛ «نه، تو را دوست دارم.» اما نه پسر حرفش را می فهمد و نه ما در آن لحظه از جمله او چیزی دستگیرمان می شود و زمانی هم که معنی آن عبارت را می فهمیم دیگر فیلم تمام شده و کاری از دست هیچ کس ساخته نیست.
● دوبلینی ها
در شهر دوبلینی که کارنی آن را به یاد روزگاران خوش همکاری با گروه فریمز چنین ساده و بی غل و غش به تصویر می کشد، نشانه هایی از مجموعه داستان دوبلینی ها اثر جیمز جویس، نویسنده شهیر ایرلندی، به چشم می خورد.
دوبلین زندان مهاجر گل فروش داستان است که مقهور سرنوشت خویش شده؛ پس می ماند تا درجا بزند. عشق پنهان اش به پسر را در دل خودش نگه می دارد و شاید هم مثل گرتا در داستان مردگان (داستان آخر همان مجموعه) در شبی برفی از عشق آتشین مایکل فیوری (اینجا گلن) به خودش برای شوهرش صحبت کند.
زوج فریم یک بار مثل زوج داستان یک حادثه دردناک جویس هم به دلیل شرایط زندگی شان محکوم به جدایی اند اما سمت دیگر ماجرا، پسر به لندن می رود تا هم یارش را به دست بیاورد و هم اینکه به آرزوهای موسیقایی اش جامه عمل بپوشاند (آرزوهایی که اگر دختر به آنها بال و پر نمی داد شاید برای همیشه در گوشه و کنار خیابان های دوبلین پژمرده می شدند و می پلاسیدند).
این دو از عشق هم می گذرند - و به نظر می آید دختر فداکار اصلی ماجراست - اما تاثیر جدایی شان بسیار عمیق است؛ حالا هر دو به زندگی های خودشان برگشته اند و فقط باید این وسط امیدوار بود که طرف های مقابل آنها درک کنند زوج قصه ما چه چیزی را زیر پا گذاشتند و برگشتند.
● خیال زندگی
«یک بار» شدیداً از دل برآمده است و دقیقاً هم به همین دلیل است که شدیداً بر دل می نشیند. فیلم روایتگر عشقی ناممکن است که به واسطه سردی منطق سرش بدجوری به سنگ می خورد. موزیکالی است عاشقانه، واقع گرایانه و تلخ که دلداده هایش به نفع یکدیگر از هم می گذرند. اما کمی صبر کنید، مگر انسان چند بار در زندگی اش زوج مناسب خودش را پیدا می کند؟ اینجا کارنی با تلخی ناتورالیستی فیلمش به ما می گوید؛ یک بار برای هرگز،
شاید هم پسر و دختر شنیده بودند که روزگاری مارسل پروست ۲۴- ۲۳ ساله نوشته؛ «جاه طلبی بیش از پیروزی سرمست می کند؛ همه چیز را آرزو شکوفا، تملک پژمرده می کند؛ خیال زندگی بهتر از زیستن آن است، هرچند که زیستن اش هم خیال کردنش باشد...»
پی نوشت؛------------------------
۱- خوشی ها و روزها، مارسل پروست، ترجمه مهدی سحابی، نشر مرکز، چاپ اول، ۱۳۷۴
منبع : روزنامه اعتماد