: چه جايي براي رؤياپردازي بهتر از پاريس؟نوید غضنفری :: سينمای ما :: پايگاه خبری،تحليلی سينما:: سينمای جهان ::The Best Iranian Movie News & Information
     صفحه‌اول     گزارش     گالري‌عكس     تبليغات     درباره‌ما     ارتباط‌ با ما     سينماي ما     
   
       پنجشنبه 2 خرداد 1387 - 17:43         



چه جايي براي رؤياپردازي بهتر از پاريس؟
نوید غضنفری



سینمای ما : اواسط «راتاتویی» است که بالاخره ترکیبِ استعدادِ آشپزیِ رمی، موش آشپز ماجرا، با لینگوینی، پسرک لق لقو و دست و پاچلفتیِ رستوران، جواب می‌دهد و ابتکار و خلاقیت‌شان «دیده» می‌شود. لینگوینی برای تشکر، مقداری پنیر فرد اعلا و انگور قرمز برای رمی می‌گذارد تا برای اولین بار چیزی را که کش نرفته بخورد و لذت‌اش را ببرد. رِمی با حبه انگور بازی بازی می‌کند، ابتدا نصف‌اش را گاز می‌زند و بعد آب نیمه دیگر را مي‌مكد و سر می‌کشد (نیاز هست اشاره شود با چه لذتی؟!) بعد هم تفاله باقی‌مانده را می‌بلعد. اتفاقا همان موقع امیل، برادرش را بعد از مدت‌ها میان آشغال‌های شهر در حین دله دزدی و گَندخواری می‌یابد؛ می رود که برایش از همان پنیر و انگور بیاورد تا برادر را هم در آن لذت منحصر به فرد شریک کند و خب، امیل که مزه کاغذ مقوایی و مرغوب‌ترین پنیر چِدار برایش یکی است حتی نمی‌فهمد داداشِ هنرمند و هنرفهم‌اش چی برایش تدارک دیده...
...و این دقیقا تفاوتِ نوع احساسات، علایق و سلایق کسی است که دغدغه خلق و خرق دارد با کسی که هیچ‌کدام را نه دارد و نه حتی می‌شناسد. امان از موقعی که فرد خالق/هنرمند در چنین جمعی گرفتار باشد. یا مجبور است احساس‌اش را بروز ندهد، نریزدش بیرون، یا اگر مثل رِمی با کشف طعم تازه‌ای (این جا غذا) مواجه شد و برای بیان حس و حال‌اش از لغت‌های نامفهومی چون «بووم-زَپ»! استفاده کرد (وقتی برای اولین بار و به طور اتفاقی قارچ گریل شده با رعد و برق را می‌چشد) لابد از سوی جمع به دیوانگی و جنون متهم می‌شود. «راتاتويی»، سراسر درباره اين دو نوع نگاهِ كاملا متفاوت به جهان اطراف و مؤلفه‌هاي زيباشناسانه آن است. خالق (اين‌جا آشپز) از قرار موشي است كه ذاتي، حس بويايي و چشايي تيزي دارد اما به قول خودش مشكل دقيقا از همين‌جا شروع مي‌شود كه او يك موش است، نه آدم و زندگي كردن و زنده ماندن برايش به اين سادگي‌ها نيست. رِمي دائم سرك توي زندگيِ رؤياگونِ انسان‌ها مي‌كشد و همان جاست كه با منبع الهام‌اش، آگوست گوستو، سرآشپز مشهور فرانسوي آشنا مي‌شود. او در پيِ كشف و شهودهايِ تجربي، پيش خانواده‌اش با شور و حال از تركيب و تلفيق مزه‌ها و بوهاي متنوع مي‌گويد، در حالي كه اين استعداد ذاتي پيش پدر رمي، فقط و فقط به درد تشخيص پاك بودن آت و آشغال‌هاي زباله داني از مرگ موش مي‌خورد (چه طور شد؟ ياد با شوق از يك فصل فيلم گفتن براي اقوام و دوستانِ بي‌ذوق اطراف‌تان افتاده‌ايد؟!). اين طوري است كه موشِ با قريحه قصه ما براي اثبات توانايي‌ها و از آن مهم‌تر فرديت‌اش (حالا گيريم به جبر تقدير) از دالان‌هاي تنگ و تاريك و فاضلاب‌هاي پر از كثافت مي‌گذرد تا به بام پاريس برسد و از آن بالا يك دل سير چراغ‌هاي دل فريبِ شهر را تماشا كند (نمي‌دانم چرا دقيقا همين الان، ياد «كمال الملك» مرحوم علي حاتمي و تلاش‌هاي استادِ نقاش براي جدايي از آن جامعه كوچك و نخبه‌كُشِ دربار و هجرت به پاريس براي كسب تجربه افتادم! يادتان هست مظفرالدين شاه، هنر استاد را براي چه كاري مي‌خواست؟).
رِمي البته مشخصاتِ ريزِ يك هنرمندِ ذاتي و تجربي را تمام و كمال دارد و پيكساري‌ها بسيار هوشمندانه اين ويژگي‌ها را درون محصول تازه‌شان گنجانده‌اند. به ياد بياوريد آن فصلي را كه مشتري (مخاطب)هاي پر و پا قرص سوپِ لينگويني، درخواستِ غذايي تازه مي‌كنند و پيش خدمت دست و پايش را مقابل‌شان گم مي‌كند؛ غير از اين است كه با كابوس مواجهه هنرمند و مخاطبِ متوقع طرفيم. خالقي كه بايد دائم حواسش جمع باشد، مخاطبان (و در مرحله بعد منتقدان) را راضي نگه دارد (مي‌بينيد كه دارم سعي مي‌كنم ايده‌هايي سواي مطلب كامل نيما در دنياي تصوير رو كنم!) و مرتب «شگفت‌زده»‌شان كند. باز هم اين‌جا موشِ نابغه قصه ماست (به عنوان من برتر) كه به رغم پريشاني و به هم ريختن تعادل فكري و جسميِ لينگويني (به عنوان «نهاد») به كمك هنرمند مي‌آيد و به قول كولت در آن فرصت كوتاه، در آشپزخانه رستوران (پشت صحنه؟!) دست به بداهه‌سازي مي‌زند. دقيقا به همين خاطر وقتي آنتون ايگو (من واقع گرا؟!)، منتقد آشپزي داستان «راتاتویي»، شعار هميشگيِ گوستو: «هر كسي مي‌تونه آشپزي كنه» را به: «هر كسي نمي‌تونه يه هنرمند بزرگ باشه؛ اما يه هنرمند بزرگ مي‌تونه از هر جايي باشه» تصحيح مي‌كند، به احترامش برمي‌خيزيم و به نشانه احترام كلاه از سر بر مي‌داريم.
حيف است تا اين جا آمده‌ايم و از پاريسِ بي‌نظيرِ پيكساري‌ها در «راتاتويی» حرفي نزنيم. از چند دورنماي زيباي برج ايفل و غروب دريغ‌انگيز پاريس و معابر و سنگ فرش‌هاي هميشه كه بگذريم به فصل حيرت انگيز و حساب شده تعقيب و گريزِ اسكينر و رِمي، كنار رود سن مي‌رسيم كه عالي از آب درآمده. استفاده به جايي كه از حاشيه رودخانه و توجه به ريزه‌كاري‌ها و جزئيات آن شده (همچنين در فصل ابتدايي كه رمي توسط لينگويني داخل ظرف شيشه‌اي زنداني است) چنان غبطه‌انگيز به فيلم‌نامه چفت و بست شده كه فقط و فقط مي‌تواند حاصلِ استفاده از تجربه‌هاي استادِ اين كاره‌اي چون بيلي وايلدر عزيز باشد. يقينا هنوز معابر پاريس و به ويژه رود سن و حاشيه‌هاي خاطره انگيز آن در «ايرما خوشگله»، تنها يكي از مرواريدهاي گران قدر استاد، و نقش تعيين‌ كننده‌اش در پيش بردِ داستان را فراموش نكرده‌ايم. بالاخره اگر معتقديم تيم پيكساري‌ها و در رأس‌شان، جان لستر در اين قصه تازه و تصويرِ اين موش سرآشپز، در واقع دارند به خودشان اشاره مي‌كنند، بايد براي‌شان الهه گرد و قلنبه‌اي چون آگوست گوستو، با آن همه غذاي خوشمزه در منوي رستوران‌اش، تصور كنيم.




به روز شده در : شنبه 22 دي 1386 - 16:38

چاپ این مطلب |ارسال این مطلب |

نظرات

آرش قوانلو
پنجشنبه 4 بهمن 1386 - 11:27

راتاتویی رو باید فقط با خانواده دید. ای کیف داره.

نانا زارعی
سه‌شنبه 9 بهمن 1386 - 14:45

آقا نوید شما به غیر از این سلیت با نشریه یا جای دیگه ای هم کار می کنی؟

اضافه کردن نظر جدید
:             
:        
:  




           

استفاده از مطالب و عكس هاي سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سايت سينماي ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : تهران ما ، مشهد ما ،  سينماي ما ، تئاترما ، خانواده ما ، اينترنت ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Copyright 2005-2007, cinemaema.com