سینمای ما- جواد رهبر: همین چند روز پیش بود که داشتم به دوستی که زنده و مرده بودن سینماگران برایش چندان توفیری نمیکند، میگفتم خدا رحم کند به ما امسال که از همین بهارش تهاش پیداست و او هم با تعجب به من نگاه کرد که یعنی مگه چی شده؟ خب برای اینکه کمی عمق فاجعه را نشان بدهم و از دلتنگیهای این روزها بگویم، تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود که رویدادهای حدود یک ماه پیش را دوره کنم.
هنوز سال جدید ما شروع نشده بود که آنتونی مینگلا در 54 سالگی و یک هفته پس از عمل جراحیاش خونریزی کرد و رفت. تا آمدیم خبر را هضم کنیم و به خودمان بیاییم و سکانسی از «بیمار انگلیسی» (1996) را به یادش دوباره تماشا کنیم، آرتور سی کلارک در 90 سالگی رفت تا دلمان هوای همکاری جاودانهاش با استنلی کوبریک سر فیلم «2001: یک اودیسهی فضایی» (1968) را بکند. درست در همان روز بود که مرگ حتی دست از سر مردی برای تمام فصول هم برنداشت و پل اسکافیلد را در 86 سالگی از ما گرفت. داشتیم خودمان را به این روند عادت میدادیم و به نبودن نقشآفرین یکی از ستودنیترین شخصیتهای عمرمان خو میکردیم که خبر آمد جیب بر خیابان جنوب، ریچارد ویدمارکِ 93 ساله، را هم از دست دادیم. گفتیم خوب دارد اوضاع کمی آرام میشود اما نه، مثل اینکه قرار نبود به این زودیها روی آرامش را ببینیم؛ این بار نوبت رسید به نویسندهی فیلمنامهی اسکار بردهی فیلم «دادگاه نورنبرگـ» (1961) یعنی ابی مان 80 ساله که دست بر قضا، ویدمارک هم در آن فیلمِ استنلی کریمر بازی میکرد. مان را به خاطر یک چیز دیگر هم میشناختیم و آن شخصیت تلویزیونی معروف زمانهای قدیم یعنی کوجک است که نقشش را تلی ساوالاس بازی میکرد. مان نویسنده و تهیهکنندهی بخشهایی از این مجموعهی تلویزیونی بود. مجموعهای که اگر حتی بخشی از آن را ندیده باشیم، تعریفاش را از مردان و زنان قدیم زیاد شنیدهایم. دیگر کمی عادت کرده بودیم ولی خوب نفر بعدی خیلی ملموستر از آنچه بود که فکر میکردیم. خبر رسید ژول داسن، کارگردان «توپکاپی» و «ریفی فی»، هم از بین ماها رفته که خب محض نمونه در فیلم «شب و شهر» او، ریچارد ویدمارک نقش اول را دارد. چه تصادفاتی! کار دنیاست دیگر. البته به جز مینگلا، بقیه سنشان بالای 80 بود و مرگشان چندان دور از انتظار نبود و چندان هم غافلگیر نشدیم ولی باز هم یکی دیگر رفت و این بار یکی از آنهایی رفت که چه بخواهیم و چه نخواهیم حسابی با فیلمهایش خاطره داریم. دوستی میگفت هنگام تماشای بخش یادبود درگذشتگان در مراسم اسکار همیشه اشک در چشمانش جمع میشود. از حق نگذریم واکنش این دوستمان خیلی هم بیربط نیست، هر چه باشد برای آنان که روزگارانی را با این چهرهها سپری کردهاند، همین که بدانند آنها دیگر نیستند، غمانگیز است.
****
کلاس دوم راهنمایی که بودم به اصطلاح نمایندهی مدرسهای که میفتم شدم تا در مسابقهی علمی مدارس در سطح شهرستان شرکت کنم. روز قبل از امتحان، آقای تاجیک ناظممان (که هر کجا هست خدا حفظش کند) آخرین توصیههای لازم را به من کرد و خیلی تاکید کرد که میتوانم برای مدرسهمان افتخارآفرین باشم. راستش من هم برای شرکت در مسابقه بسیار هیجانزده و کمی هم جوگیر شده بودم و البته این حس فقط تا زمانی دوام داشت که رسیدم خانه و دیدم برادرم مسعود، فیلم «بن هور» را کرایه کرده و آورده خانه. آن زمانها تازه ویدئو آزاد شده بود و فیلم راحتتر پیدا میشد و تماشای آنها خیلی میچسبید و حسابی مزه میداد. من هم که مدتها بود تعریف فیلم را از این طرف و آن طرف به ویژه از سمت پدر و مادرم، که دومی همیشه از تعداد دفعات زیادی که مجبور شده بود فیلم را در سینما ببیند گله میکرد، شنیده بودم، چشم شما روز بد نبیند قید امتحان را زدم و با هیجانی وصفناپذیر یک بار فیلم را شب با خانواده دیدم و یک بار هم صبح، دقیقا زمانی که رقیبانم در حال پاسخ دادن به سوالات مسابقهی علمی بودند، محو تماشای این شاهکار ویلیام وایلر شدم. فردا البته چهرهی ناظممان دیدنی بود. زمانی که به او گفتم "حالمان خوب نبود، آقا! نتونستیم بریم مسابقه." خوب دروغ هم که نگفته بودم، حالم خوب نبود دیگه! راستش از اوج هیجان و شادی هیچ حالم خوب نبود. حالا سالها از آن روز گذشته و نسخهی دیویدی فیلم آمده و به زودی هم احتمالا نسخهی بلو ریاش را در دست خواهیم گرفت اما وقتی میشنوی، چارلتون هستون از دنیا رفته، بیمقدمه و یکضرب میافتی یاد آن روز و چهرهات میشود مانند چهرهی آنتون ایگو وقتی که راتاتویی رمی را خورد و پرت شد به دنیای کودکیاش. هستون که میمیرد یاد آن روز در نوجوانیات میافتی و یک دفعه غم تمام وجودت را میگیرد.
بابا هنوز هم وقتی جلویش مثلا میگویم چارلتون هستون و لی ماروین، یک جوری نگاه میکند به آدم که یعنی تو را چه به این اسم ها! اینها مال ما هستند، هنرپیشههای عصر ما هستند، ستارگان روزهای جوانیمان. حق با اوست. هستون و ماروینی که او و هم عصرانش شناختهاند ما هیچ زمان نخواهیم شناخت. بر روی پرده، بزرگ و استوار. حالا که میفهمد هستون هم مرده است، فقط آهی میکشد و حسابی میرود تو فکر. ته چهرهاش میشود خواند که دارد به چی فکر میکند؛ به روزی که باز دست مادرم را گرفته بوده و خدا میماند برای بار چندم، دوتایی رفته بودند به تماشای چارلتون هستون و یول براینر در «ده فرمان»، به «بن هور» فکر میکرد و رفقایی که با هم بارها آن را از سر تا ته تماشا کردهاند، به سکانس ارابهرانی و به دوبلهی عالی فیلم، یاد «ال سید» می افتد که حتی پس از مرگ هم اجازه نداد لشکرش بیفرمانده بماند. کمی که دقیق نگاه کنیم متوجه میشویم که همهمان همین طوری هستیم. تا میشنویم کسی از اهالی سینما و هنر رفته بیدرنگ یاد خاطراتی میافتیم که با آن آثار هنری داشتهایم و رنگی که آن آثار بر زندگیمان زدهاند. مثلا هستون میدانی یاد چی میاندازد من را؟ یاد «ده فرمان» که در ویدئوی فیلم کوچیک دیدهام آنرا و هنوز هم دیویدیاش را نگذاشتهام ببینم تا مبادا روی آن خاطرهی شیرینش که در ذهنم دارد خط بیفتد. یاد آن روزی که برادر دیگرم سعید از مهمانی یکی از دوستانش برگشت و گفت آنجا فیلم «سیارهی میمونها» (1968) را دیدهاند و من که از نظر آنها سن کمی داشتم تمام غم دنیا ریخت روی دل و جانم که چرا نتوانستهام به آن مهمانی بروم و آن فیلم را ببینم. به یاد «رنج و سرمستی» (1965) که کارول رید عزیز آن را ساخته و هستون در آن میکل آنژ است و در همین حال مزهی شیرین خواندن رمان ایروینگ استون هم دوباره میآید زیر زبانم. یاد «سرگرد دندی» (1965) پکینپا و هستوناش؛ «نشانی از شر» (1958) که مثلث دوستداشتنی اورسون ولز، چارلتون هستون و جانت لیاش همیشه در این شاهکار نوار محترم و شامخ است. یاد خیلی چیزهای دیگر میافتد آدم اما به هر حال روزگار است دیگر و از قدیم گفتهاند مرگ حق است. هر چند این وسوسههای بودن و نبودن چیزی از آن خاطرات کم نخواهد کرد. آن خاطرات گوشه و کنار ذهنمان پرسه میزنند و با وجودشان قلبمان را روشن میسازند. هر چه باشد به قول شازده کوچولو دانستن اینکه آدم یک دوست روباه دارد هم خودش خیلی عالی و فوق العاده است. حالا گیرم ما هیچ وقت این آدمها را ندیده باشیم و یا حتی دیده باشیم اصلا چه فرقی میکند؟ جای آنها در گنجینهی خاطراتمان جاودانه است و نکتهاش صد البته همین است دیگر.
هستون مثل یک کوه بود، استوار و با چهرهی عقابوارش صلابتی بینظیر داشت. انگار فقط برای خلق این نقشها روی پردهی سفید بزرگ به این دنیا آمده بود. آمده بود تا تصویری جاودان از خود بگذارد و برود. کارهای سیاسی و اجتماعی به او نمیآمد و برازندهاش نبود. کاش هیچ وقت هم سراغ این جور چیزها نمیرفت. حالا هم که رفت مهم نیست هنوز هم نیست، تصاویری که از هستون در ذهنمان نقش بسته و در آینده آنها را به یاد خواهیم آورد، موسی (ع)، بن هور، ال سید، سرگرد دندی و میکل آنژ است.
****
راضی نشد که نشد. با اینکه دیر وقت بود و هر دو حسابی خسته بودیم، بابا باید خیالاش از این موضوع راحت میشد که هنوز حال کرک داگلاس خوب است و فعلا مشکل خاصی وجود ندارد. بعد از اینکه آن عکس داگلاس میان سال را در گوشه صفحهی آیامدیبی دید، لبخندی بر لباناش نقش بست و آرام رفت. خیالاش راحت شد که هنوز اسپارتاکوس هست، هنوز ونگوگ هست و از همه مهمتر هنوز راههای افتخار جلوی چشم داگلاس و تمام انسانها گشوده شده است... راههایی که ختم به گور میشود...
مطمئن نیستم، شاید چندتا از اسامی را هم من جا انداختهام و شاید هم در چند روز آتی خبرهای بیشتری بیاید ولی هرچه هست همین دیروز خبر آمد که باب دیلن کبیر پولیتزر افتخاری دریافت کرده. خبری بود شادیآور و ما هم شاد شدیم به رسم روزگار. رسم روزگار که همهاش غم نیست. شادی هم دارد طبیعتا.