سینمای ما - «مه» با یك صحنه تكاندهنده شروع میشود، در همان چند دقیقه ابتدایی در پی یك طوفان سهمگین، از پنجره اتاق شخصیت اصلی فیلم كه همسر و پسرش را به زیرزمین برده تا از شدت طوفان در امان باشند، درختی ناگهان از پنجره وارد خانه میشود. فاجعه از همین صحنه اول فیلم رخ مینماید و تماشاگر آشنا با فیلمهای دارا بونت كه پیش از این با «مسیر سبز» و «رهایی از شاوشنك» او را شناخته، میتواند حدس بزند كه این یكی در سبك و سیاق فیلمهای قبلیاش نیست.
«مه» قصهای غیرمتعارف با فیلمهای گونه فاجعه دارد، اینجا دیگر با فیلمهایی از نوع بیگانهها و گودزیلا مواجه نیستیم. با اینكه در دقایقی از فیلم زمانی كه دست و پای یك موجود كریهالهیكل در تصویر ظاهر میشود و آدمهای حاضر در صحنه به شدت تهدید به مرگ میشوند، اما حضور این موجود در همین صحنه چند دقیقهای تنها به كمك پیشبرد درام قصه میآید. از آن پس تنها دو فصل دیگر به مواجه آدمها با موجودات غیرمعمول دیگر مواجهیم. خب، پس میشود حدس زد مساله فیلم، نمایش صرف این موجودات برای القای ترس به تماشاگر نیست: نكتهای بسیار ساده است، دارا بونت در فیلمش به عكسالعمل انسان مدرن در مواجهه با خطرات موجود در فضای زندگیشان میپردازد.
قصه «مه» در یك سوپرماركت میگذرد كه آدم های محبوس در آن پس از دقایقی متوجه حضور یك اتفاق غیرمعمول در اطراف شهرشان میشوند. مه تمام شهر را میگیرد و آدمها دیگر زاویه دیدشان كور میشود. اینجا است كه آنها شروع به حدس زدن اتفاق میكنند. ابتدا تعجب از كل جریان، سپس انكار آن و ادامه ماجرا. چند نفر از سوپرماركت خارج میشوند كه آن موجود آنها را میبلعد. در اینجا زنی به قصد نجات فرزندانش كه در خانه تنها هستند از آدمها كمك میخواهد كه هیچكس به او كمك نمیكند و او تنها از سوپرماركت خارج میشود، اما تنها با رفتن او صداهای ناهنجار مثل جیغ یك زن را نمیشنویم. ظاهرا دارا بونت به تماشاگر میگوید در ادامه فیلم با او كار داریم.
بقیه فضای فیلم به جدال آدمها در سوپرماركت میگذرد. زنی از دیدگاه مذهب و خدا با آدمها روبهرو میشود و این اتفاق را محصول مثبت خدا میدانند كه هیچ گریزی از آن نیست. آرام آرام آدمها با او همراه میشوند و او خود را نماینده خدا در زمین میداند. نقد بنیادگرایانه «مه» و نوع شخصیتپردازی این زن، كه تماشاگر اصلا با او همراه نمیشود، ناخودآگاه مخاطب را به سوی نجات آدمهایی میبرد كه به او هیچ اعتقادی ندارند و به نجات خود میاندیشند.
در نهایت هفت نفر از سوپرماركت خارج میشوند كه سه نفرشان طعمه آن موجود میشود و چهار نفر به اضافه پسرك شخصیت اصلی فیلم به ماشین میرسند تا نجات پیدا كنند. اما فصل نهایی حیرتانگیز فیلم در اینجا شكل میگیرد. ماشین در مه حركت میكند و هیچ چشماندازی مقابلش ندارد، اما ناگهان بنزین ماشین تمام میشود. آدمها تصمیم میگیرند با اسلحهای كه در اختیار دارند خود را خلاص كنند تا به دست حیوان نیفتند، اما یك مشكل كوچك در نقطه عطف نهایی فیلم است، آنها پنج نفرند و اسلحه چهار گلوله دارد. بنابراین تماشاگر صدای شلیك چهار گلوله را میشنود و در تصویر نهایی مرد اصلی كه خلاف میلش زنده مانده از ماشین خارج میشود و میخواهد خود را طعمه كند. هوا باز میشود و مه از بین میرود. كل شهر از بین رفته است و تانك نظامیان به همراه یك كامیون از مقابل او رد میشوند. پشت كامیون زنی كه در ابتدا از سوپرماركت خارج شده به همراه فرزندانش نشسته است. او تنها كسی بود كه بدون پشتوانه و برای نجات انسانهای دیگر از آنجا خارج شد. حیرت تماشاگر در این پایان است كه شكل میگیرد و با این پایان فیلم در ذهن تماشاگر به زندگیاش ادامه میدهد.
منبع: روزنامه دنياي اقتصاد