سینمای ما - اندرو دامنیک ۴۱ ساله (متولد نیوزلند و بزرگ شده استرالیا)، چندی پیش و به واسطه خلق یک شاهکار سینمایی، یعنی قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل، به همگان معرفی شد و توانست جایگاه ممتازی را در فهرست کارگردانان این زمانه برای خود دست و پا کند. فیلم قتل جسی جیمز بی شک یک شاهکار سینمایی است. خیلی ها مطمئناً ویژگی های ستایش برانگیز و متمایز فیلم را با توجه به اینکه فیلم دومین ساخته دامنیک است، نثار راجر دیکینز خواهند کرد.
هیچ بحثی بر سر نقش و جایگاه دیکینز در سینمای اکنون امریکا نیست و این موضوع دیگر کاملاً بدیهی است که دیکینز یکی از اجزای فراموش ناشدنی تاریخ سینما است، اما آنهایی که اولین فیلم اندرو دامنیک، چاپر، را دیده اند، حتماً گواهی خواهند داد که دامنیک به واقع کارگردان بزرگی است و هرآنچه از ستایش و تحسین می توان خرج فیلم هایش کرد، حق اوست و به او بر خواهد گشت. چاپر (که می توان سلاخ یا قصاب ترجمه اش کرد) داستان زندگی یک حیوان تمام عیار است؛ حیوانی که بیشتر از آنکه در زندگی واقعی دیده و درک شود، این قابلیت را دارد تا به واسطه سینما بازسازی و بازتولید شود. مارک برندون رید (ملقب به چاپر)، یکی از آن دسته تبهکارانی است که همواره در حافظه تاریخ باقی خواهد ماند و جالب است که این فقط به جرائم و کارهای غیراخلاقی او برنمی گردد.
چاپر سال های زیادی را در زندان گذراند و اغلب جنایت های او به کشتن و زخمی کردن مجرم های خرده پا برمی گردد. یک جور اجرای عدالت که تنها نیتی که در آن ذات رفتارهایش وجود ندارد، عدالت است. اما شهرت چاپر در استرالیا و جهان، به خاطر همان چیزی است که کسانی چون خالد حسینی یا جی کی رولینگ را به شهرت رسانده؛ ادبیات یا بهتر است بگویم یک کتاب، آن هم از نوع پرفروش ترین. چاپر در نخستین ایام دهه ۹۰ و در زندان، خاطرات و تصوراتش از زندگی مجرمانه یی که داشته را در قالب یک کتاب نوشت و حاصل کار شد یکی از پرفروش ترین کتاب های تاریخ ادبیات استرالیا. از درون نام کتابی است که فیلم چاپر هم از آن اقتباس شده و البته دامنیک به شکلی هوشمندانه در ابتدای فیلمش متذکر می شود که فیلم برخلاف کتاب یک اثر زندگینامه یی (بیوگرافی) نیست.
اریک بانا در این فیلم نقش چاپر را بازی کرده و جالب است بدانید خود چاپر اصرار داشته بانا در این فیلم بازی کند. بانا هم قبل از شروع کار، دو روز کامل را با چاپر زندگی کرد تا مواد خام و الگوهای مناسب برای ایفای نقش را به دست آورد. بازی بانا، با الهام از بزرگانی چون رابرت دونیرو (آن هم از نوع دهه های ۸۰-۷۰) واقعاً خیره کننده است و نمونه اش در تاریخ سینما نیست؛ از آن اجراهایی که هر بازیگری را می تواند رستگار کند. راجر ایبرت منتقد که خیلی کم پیش می آید در مورد بازی ها حرفی بزند گفته کیفیت کار بانا در فیلم طوری است که در هیچ آموزشگاهی نمی توان آن را درس داد و بازیگران کمی هم قادر خواهند بود با آن رقابت کنند. خود دامنیک هم کم تحت تاثیر اسکورسیزی نیست.
سوای اداهایی که بانا درمی آورد و دونیرو گاو خشمگین را یادمان می آورد، جنس کارگردانی دامنیک بی شباهت به اسکورسیزی نیست و اگر بخواهیم دقیق تر گفته باشیم، او در این فیلم نشان می دهد تا چه اندازه تحت تاثیر جان کاساوتیس فقید است. سبک کار و لحن فیلم شباهت عجیبی با آثار کاساوتیس دارد و آن نوع سینمای درجه ب و متفاوت را بازمی سازد. صحنه پیاده روی چاپر در پیاده رو که به صورت کند (اسلوموشن) پرداخته شده، ترویس بیکل فیلم راننده تاکسی را یادآوری می کند و دامنیک با این نقطه گذاری، یاغی فیلمش را به شکلی سینمایی به یک پدیده و موضوع مشابه ارجاع می دهد. اما اگر علاقه مندان به تئوری مولف و آن دسته از تحلیل های وابسته به مولفه های مشترک، دنبال وجه اشتراکی بین دو فیلم دامنیک می گردند، بی شک آن را باید در عدم موفقیت یاغی یا ضدقهرمان داستان در تشخیص دوست و دشمن و کنش های عجولانه، مریض و مازوخیستی ولی معصومانه او بیابند.
در فیلم قتل جسی جیمز، جیمز بعد از اینکه قصد می کند دیگر به زندگی قبلی اش ادامه ندهد (نقطه عطف)، نمی تواند تشخیص دهد دوست و دشمنش کدام ها هستند و اندکی بعد، تنها راه خلاص شدن از این درد تنهایی و بی کسی را در مرگ جست وجو می کند. در فیلم اول هم چاپر بعد از آزاد شدن از زندان (نقطه عطفی دیگر)، همین مشکل را پیدا می کند و به طرزی وحشتناک و به مراتب مخوف تر، دست به جنایت می زند و با بی اعتمادی تمام به خون ریختن می پردازد. اما جنس بازتولید اسطوره و فرهنگ آن موقع استرالیا، کاملاً متفاوت با امریکا به گونه یی است که آن انزوا را در زندان هم می توان یافت و تازه شهرتی که به دست خواهد آمد، چیز دیگری است. در جسی جیمز، مدت ها بعد از زمان قتل او و با آغاز روایت های اساطیری و به خصوص سینمایی است که جسی جیمز به شمایل آن ضدقهرمان (محبوب) درمی آید اما چاپر در حالی که در سلول اش نشسته و نامه فدایت شوم طرفدارانش را می خواند، به حمایت همه آنها کتابی را می نویسد که هم شهرتش را چندبرابر می کند و هم کلی پول به جیب می زند، یک نقد و تحلیلی بدیع و مبتنی بر حذف دراماتیک بر کارکرد رسانه و تبلیغات. بیچاره جسی جیمز.
محمد باغبانی
منبع : روزنامه اعتماد