سینمای ما - آخرین برگ برندهام را روكردهام
در سالهای اخیر تعداد زیادی فیلم «هیچكاكی» ساخته شده است. در حقیقت این نوع فیلمسازی كمی هم با افراط همراه بوده است. اما تماشاگران سینما در فرانسه به دیدن فیلمی رفتهاند كه بیش از هر فیلم دیگری میتواند لقب یك كار هیچكاكی را بگیرد و چنین لقبی شایسته آن است. منظور فیلم «مسیر متقاطع» ساخته جدید كلود للوش فیلمساز كهنهكار فرانسوی است.
بسیاری از منتقدان فرانسوی و غیرفرانسوی این فیلم را بهترین ساخته سینمایی او در یك دهه اخیر میدانند. از زمان اكران عمومی «بینوایان» در سال ۱۹۹۵، ستاره اقبال للوش كمی افول كرد، اما فیلم جدیدش شهرت عظیم دهههفتادیاش را دوباره به ارمغان آورده است. مسیر متقاطع اثر دلهرهآور پرپیچ و خمی است كه قصهاش خیلی خوب نوشته شده و كاملا قانعكننده است.
فیلمنامه فیلم اثری است كه خیلی خوب انتظارات و پیشبینیهای تماشاگران را درك میكند. این فیلمنامه به شكلی زیبا با تصورات بیننده بازی میكند. بعضی وقتها او را به همانجایی میبرد كه وی انتظار دارد ولی خیلی وقتها هم او را به بازی میگیرد، بازیای كه خود تماشاچی هم آن را دوست دارد. قصه فیلم درباره نویسندهای است كه برای قصه كتاب جدید و جنجالی خود به دنبال كاراكترهایش میگردد. جودیت (با بازی فانی آردان) تازه كتاب موفق و پرخوانندهاش «خدا و دیگران» را روانه بازار كتاب كرده است.
در همین زمان پلیس او را احضار میكند تا درباره دو قتل مشكوك از او سوالاتی كند. جودیت قصهاش را از اول تعریف میكند و فیلم با یك فلاشبك به زمانی برمیگردد كه او همسرش را ملاقات میكند. قصه كتاب جودیت و قصه زندگی او با قتلهای مشكوك گره میخورد و دلهره فیلم با یك چرخش پیشبینی نشده تمام میشود.
● نام فیلم را از كجا آوردید؟
▪ قصه مسیر متقاطع ارجاعی به ادبیات عامهپسند و رایج است كه خیلی هم تحقیرآمیز و خفتبار نیست. آنچه از نظر اقتصادی كار میكند و موفق میشود الزاما چیز بدی نیست. این اسم برگرفته و ملهم از برخی نقدها و مرورهایی است كه طی چند سال اخیر روی فیلمهایم شده است. این نقدها كارهای مرا با عكسهای عاشقانه یا رمانهای پاورقی (كه به صورت كتاب در ایستگاههای مترو راهآهن فروخته میشود و مسافران را هنگام سفر سرگرم میكنند و البته خیلی هم محبوب هستند.) مقایسه كرده بودند. به خودم گفتم چرا كه نه؟ احساس كردم چه اشكالی دارد اگر بتوانم به هر شكل ممكن از این ژانر را در یك فیلم سینمایی ارائه دهم. این كار حتما خیلی سرگرمكننده خواهد بود. پس این بازی را شروع كردم. البته اذعان میكنم كه این كار نوعی بود. ساخت این فیلم، پاسخی به یك درخواست و مطالبه قدیمی بود، من رابطه سخت و دشواری با نخبگان دارم، حتی از زمان فیلم «یك مرد و یك زن». در عین حال كار جدیدم نامه سرگشادهای به تماشاگران سینماست كه همیشه مشوقم بودهاند و از دیدن فیلمهایم شوكه شدهاند.
● درباره خلاقیت موجود در قصه بگویید.
▪ فیلم تلفیقی از ژانرهای مختلف است و این اولینبار نیست كه اینگونه فیلم میسازم. فرق این فیلم با بقیه كارهایم در این است كه اینجا این تلفیق بیشتر از حدمعمول است. تغییر مود را همچنان حفظ كردهام و در اینجا یك جور بازی با تماشاچی را شروع میكنم. از آنها میخواهم در این بازی همراه شده و همكاری كنند. البته یك چیز وجود دارد كه تمام ۴۱ فیلم مرا به یكدیگر مرتبط و وصل میكند و آن هم مضمون عشق است. این مضمون ضرورت اساسی هر قصه و فیلمی است. واكنش و نتیجه مشابهی را از نمایش فیلمهایم برای تماشاگران گرفتهام.
● با تماشای فیلم این احساس ایجاد میشود كه بیشتر باید آن را فیلمی از هاروه پیكارد بنامیم تا كلود للوش!
▪ این هم راهی است برای سروكار داشتن با مضمون شهرت. با این فیلم میخواستم پیامی برای كسانی بفرستم كه كارم را رد میكنند. میخواستم حداقل یكی از فیلمهایم به عنوان فیلمی دیده شود كه ساخته كلود للوش نیست! البته تماشاگران سینما وقتی تازهترین فیلم كارگردانی را میبینند كه هر سال یك فیلم میسازد (مثل وودی آلن، پدرو آلمودوار یا برادران كوئن) نسبت به آن متعصب میشوند و درباره آن به نوعی پیش داوری میكنند. میخواستم دوباره احساس جوانی كنم و خودم را با این فیلم درمان كنم. به جای مجازات كردن خود، این كار روش بهتری برای انتقاد از خود است. اگر تماشاگران مجذوب فیلم نشوند و قصه آن نتواند آنها را اغوا كند، شكست خوردهام. به این ترتیب، انتخاب من این بود كه ناشناخته باقی بمانم. فكر میكنم همه هنرمندان و چهرههای ادبی دیر یا زود با این فانتزی بحران هویت روبهرو میشوند، زیرا همه آنها نسبت به تصوراتی كه جامعه و عموم مردم از آنها دارند حساس هستند. خیلیها اعتقاد دارند آنها همیشه خودشان را تكرار میكنند و مثلا یك فیلمساز همیشه همان فیلم اولش را دوباره میسازد. اما این واقعیت ندارد، من ۴۱ فیلم ساختهام و حالا وقتی نگاهشان میكنم میبینم آنها طرحی برای دنبال كردن یك طرح دیگر هستند. ما هنرمندان حكم دانشجویانی را داریم كه همیشه در حال تحصیل هستیم. من هیچوقت تحقیق درباره چیزهای كشف نشده را رها نمیكنم. تصورم این است كه اگر روزی برسد كه دیگر چیزی برای كشف كردن نباشد، آن روز كار فیلمسازی را رها خواهم كرد. اما فكر نمیكنم به این زودیها آن روز برسد.
● در قصه فیلم افسانه و حكایت انعكاسی از واقعیتهاست؟
▪ دقیقا همینطور است، به همین دلیل فیلمبرداری صحنهها خیلی سرگرم كننده بود. من سر صحنه به نوعی در حال اجرای همان بازیای بودم كه در بالا به آن اشاره كردم.
● درباره نحوه انتخاب بازیگران فیلم بگویید.
▪ برای نقش اصلی فیلم به یك شمایل نیاز داشتم. كسی را میخواستم كه كاراكتر جودیت را باور داشته باشد و بتواند او را به شكلی باورپذیر روی پرده به تصویر بكشد. او باید نوعی ذكاوت در خودش میداشت. از اول میدانستم كه در عین حال یك ستاره باید این نقش را بازی كند. پس از انتخاب او بود كه میتوانستم بازیگران دو نقش مهم دیگر فیلم را انتخاب كنم. اگر براد پیت و جولیا رابرتز را برای دو نقش مركزی برمیگزیدم، قصه فیلم بیش از حد معلوم و مشخص میشد. همه میدانیم این دو دیر یا زود در دل قصه فیلم به یكدیگر دل میبندند. اما در این فیلم خاص، مضمون عاشقانه آن باید كاملا غیر منتظره و پیشبینی نشده از راه میرسید. فانی آردان بعد از قسمتی كه از او گرفتم، همانی بود كه میخواستم.
● دومینیك پینون و آدری دانا چگونه انتخاب شدند؟
▪ این واقعیتی است كه پینون تا قبل از این در فیلمهای سینمایی معمولا به عنوان كاراكتری اغواكننده دیده نشده است. اما من او را میخواستم تا در پایان فیلم جذاب و جذب كننده به نظر برسد. بازیگرانی میخواستم كه همراه با تغییر و تحولات فیلم تغییر كنند به دنبال بازیگری بودم كه بدون اینكه ظاهرش قشنگیای را به نمایش بگذارد، گیرایی و گرما داشته باشد. در فیلم بهدنبال این تم هم بودم.
● اما آدری دانا یك بازیگر تازه وارد است.
▪ كشف او برای این نقش هم برای خودش قصهای دارد، او انتخابی نبود كه خیلی راحت جلوی چشم شما ظاهر شود. اول به سراغ چند بازیگر مشهورتر رفتم و بتدریج به این نكته پی بردم كه چنین بازیگرانی نمیتوانند حس و حال فیلمنامه و این كاراكتر را درآوردند. سرشناس بودن بازیگر نقش این كاراكتر، حس و حال فیلمنامه و آن شخصیت را از بین میبرد. البته میدانستم انتخاب یك بازیگر كمتر شناخته شده میتواند تاثیری منفی بر وضعیت فروش فیلم بگذارد، اما من ترجیح دادم در خدمت فیلم باشم و آن كاری را انجام دهم كه بهنفع فیلم است. تماشاچی از همان اولین لحظهای كه آدریدانا را در فیلم میبیند، متقاعد میشود كه وی گزینهای درست برای ایفای این نقش است. در شروع قصه فیلم بیننده به او توجهی ندارد و واكنش مثبتی به او ابراز نمیكند، اما در پایان ماجراست كه او را به عنوان شخصیتی دوست داشتنی مورد توجه قرار میدهد.
● قصه فیلم با مضمون واقعیت و دروغ و تلفیق این دو با هم سروكار دارد.
▪ ما در دنیایی زندگی میكنیم كه دروغها پایه و اساس آن هستند. این مثل قایمباشك بازی است. قایمباشك بازی همیشه حكم یك بازی فوقالعاده را داشته است، چون پایان آن اصلا قابل پیشبینی نیست. در این بازی شما به همان اندازه شانس برد دارید كه ممكن است بازنده شوید. آدمها در زندگی واقعی همیشه تلاش دارند خودشان را چیزی بالاتر از آنچه هستند نشان دهند. وقتی قرار میشود كسی را گول بزنند، بهترین بخش خودشان را به نمایش میگذارند. این نكته هم در مورد عشق صدق میكند و هم در مورد حرفه تجارت. ما دنیایی را خلق كردهایم كه حول دروغها میچرخد. به همین دلیل، اگر كسی به شكلی معصوم خودش را عرضه كند، بلافاصله موفق میشود. این همان نكتهای است كه در فیلم مورد بحث و بررسی قرار دادم. در این فیلم هم كاراكترها فقط به واسطه دروغهاست كه امكان ادامه حیات دارند. من خودم هم دروغگوی بزرگی بودم! كاملا میدانم درباره چه چیزی صحبت میكنم. بعضی وقتها مجبور بودم شرایطی را فراهم كنم كه دیگران باور كنند میتوانم فیلم بسازم، در حالی كه خودم هیچ اعتمادی به خودم نداشتم و مطمئن نبودم كه میتوانم این كار را انجام دهم! حرف من یك بلوف كامل و خالص بود. در كارم موفق شدم و توانستم ثابت كنم كار با دوربین را بلدم. بدون دروغ گفتن، چگونه میتوانستم به كارم ادامه دهم و خودم را ثابت كنم؟ بعضی وقتها دروغگویی به آدمها كمك میكند تا خودشان را از شرایط و موقعیتهای سخت برهانند، شما باید خیلی ثروتمند و غنی باشید تا بتوانید حقیقت را بگویید. حقیقت مثل یك كالای لوكس است.در قصه فیلم زمانی كه پلیس پینون و دانا را دستگیر میكند، میگویند راننده تاكسی یك قاتل زنجیرهای است.
این یك نمایش است كه در ضمن بانمك هم است. هر یك از كاراكترهای فیلم اطلاعات متفاوتی از واقعیت و وضعیت دارند. حتی وقتی دانا این جمله را میگوید، هیچ اعتقادی به حرفش ندارد. همین باعث میشود تماشاچی نسبت به وضعیت و كاراكترها شك كند و برای خودش یك قاتل خیالی فرض كند. زندگی واقعی هم پر از سوء تفاهمهاست و همین سوءتفاهمها هستند كه كل زندگی را میسازند. این مثل یك كمدی تئاتری است و من این نوع موقعیتها را دوست دارم.
یك نكته بسیار جالب این است كه اكثر تحلیلگران و منتقدان گفتند در اكران عمومی با فروش خوبی روبهرو خواهد شد و تماشاگران از آن استقبال خواهند كرد.
این لطف آنهاست كه این نكته را بیان میكنند. بههرحال، هر فیلمسازی تلاش میكند فیلمی خلق كند كه تماشاچی بیشتری داشته باشد. هیچ فیلمسازی نمیخواهد كارگردان فیلمی باشد كه سالنهای نمایش آن خالی از تماشاچی است.
● از سال ۱۹۶۶ تا به حال، هنوز هم یك مرد و یكزن بزرگترین موفقیت تجاری شماست.
▪ وقتی این فیلم را میساختم، نگران آن بودم كه مبادا آخرین ساخته سینماییام باشد. با ساخت این فیلم آخرین برگ برندهام را رو كردم و شبیه آن قهرمانان بازیهای المپیك بودم كه شانس كمی برای پیروز شدن دارند. یك ورزشكار اگر شكست بخورد، از دور بازیها كنار میرود. اما آنها همه انرژیشان را به خدمت میگیرند تا ركورد تازهای به جا بگذارند. یك زن و یك مرد ششمین فیلم سینماییام بود و زمان ساخت آن میدانستم شاید شانس دیگری برای كارگردانی هفتمین فیلم به من داده نشود.
● مسیر متقاطع همچنین روی مضمون ناپدید شدن فوكوس میكند كه بازتاب دیگری از واقعیت است.
▪ این یكی از وسوسههای من است. وقتی بحث واقعیتها پیش میآید، من با ایده ناپدید شدن بازی میكنم. درباره چیزهای مذمومی مثل خودكشی صحبت نمیكنم، حرفم درباره تفاوتهایی است كه به عنوان آخرین شانس احتمالاتی را پیش پای شما میگذارند. بعضی وقتها آرزو میكنم بتوانم برگردم و همه چیز را از اول شروع كنم.
● دارید درباره امكان تماشای واكنش آدمها از یك فاصله نزدیك یا دور صحبت میكنید؟
▪ آیا این فانتزی و رویای همه آدمها نیست؟ ما همیشه رویای این را داریم كه در مراسم تدفین خودمان حضور داشته باشیم و ببینیم دیگران در حال صحبت درباره چه چیزی هستند و درباره ما چه میگویند.
● میخواهید مطمئن شوید كه دل آنها برای شما تنگ شده است؟
▪ امیدوارم دلشان برایم تنگ شود. اما در پایان یك مراسم تدفین شما دیگر درباره آن مرحوم صحبت نمیكنید. همه چیز تمام شده است. شما خیلی زود مردگان را فراموش میكنید. همه این مراسمها با اشك شروع و با خنده تمام میشود.
● در مسیر متقاطع این طور اظهارنظر میكنید كه بچهها موجوداتی جادویی هستند؟
▪ همین طور است. از دخترم شایا خواستم این نقش را بازی كند. با بچههایم زیاد كلنجار رفتم و گاهی اوقات كار به دعوا و جدل میكشید، اما لحظات خیلی خوبی داشتیم. من نزاع و جدل را تمرینی برای عشق و محبت میدانم. رابطه میان كاراكتر دختر نوجوان با مادرش، شباهت زیادی به رابطه خود من با بعضی بچههایم دارد.
● بچههایتان به مدد وجود شما توانستند به كار بازیگری بپردازند؟
▪ این مساله حكم پیروزی مرا بر سینمای آماتوری دارد. من كارم را به عنوان یك فیلمساز آماتور شروع كردم. حالا كه تبدیل به یك كارگردان حرفهای شدهام، برایم جالب بود كه از وجود بچههایم در تمام فیلمهایم استفاده كنم. بچههایم این روزها وقتی فیلمهایم از تلویزیون پخش میشود، از دیدن خودشان خوشحال میشوند. به یاد آن روزها میافتند و حس و حال خاصی پیدا میكنند.
● در قصه فیلم شما كاراكترها را خیلی موجز معرفی میكنید و سپس به سراغ طرح چیزهای دیگر میروید؟
▪ من زندگی را به عنوان یك جدول در نظر میگیرم. شما به یك زندگی كامل نیاز دارید تا بتوانید تمام اجزای آن را كشف كنید. یك فیلم هم مثل یك جدول است. یك شروع، یك میانه و یك پایان دارد. اما من دوست دارم همیشه از آخرهای كار شروع كنم. یك فرهنگ لغات را در نظر بگیرید. اگر شما آن را از حرف اول تا آخر بخواهید بخوانید و هیچ صفحهای از آن را هم از دست ندهید، مطالعه آن تا حد مرگ ملالآور خواهد بود. اما اگر مستقیما به آن كلمه مورد علاقه و دلخواه خود مراجعه كنید، از خواندن مضمون آن لذت خواهید برد. در این حالت، مطالعه آن كتاب فرهنگ لغات چیز متفاوتی خواهد بود. در یك فیلم، من با سكانسی شروع میكنم كه هوش و احساسات بیننده را به چالش میطلبد. ضروری است كه شما هر بار در فیلمهایتان راهی را پیدا كنید كه توجه تماشاچی را به قصه جلب كنید؛ زیرا آنها به سینما میآیند تا از دیدن یك فیلم لذت ببرند و با پی بردن به مشكلات كاراكترها نگرانی خاص خود را پیدا كنند. شما با نوع كاری كه میكنید، میتوانید آنها را وارد نگرانیهای خیالی جدیدی كنید كه هیچ عواقب واقعی ندارند. پس از ۲ ساعت و زمانی كه فیلم تمام شد، همه چیز به روال عادی خودش برمیگردد و تماشاگران به سراغ نگرانیهای واقعی خودشان میروند. اما در طول این ۲ ساعت شما توانستهاید روی ذهن آنها تاثیر بگذارید و در دنیای ذهنی آنها فضای تازهای خلق كنید كه در كنار زندگی واقعیشان، آن هم حضور دارد. یك فیلم سینمایی حكم یك زندگی دیگر و جایگزین را دارد كه به تماشاچی پیشنهاد میكند آن را هم تجربه كند. تماشاچی با دیدن این زندگی جایگزین، موقتا زندگی خودش را فراموش میكند. برای این كه بتوانیم این كار را با موفقیت انجام دهیم، باید بتوانیم در شروع فیلم سكانسهای ضربه زنندهای را خلق كنیم كه كاملا ذهن بیننده را درگیر خودش كند. برای همین است كه سكانسهای اول هر فیلم از سكانسهای كلیدی محسوب میشوند و باید صحنههایی قوی باشند. سازندگان فیلمهای جیمزباندی كار درست را انجام میدهند. بهترین سكانس هر فیلم جیمز باندی، همان سكانسهای اولیه آنهاست. این سكانسها براحتی توجه بیننده را كاملا به خود معطوف میكنند.
● از فیلمهایتان معلوم است كه سفر و ماجراجویی را دوست دارید؟
▪ یكی از شیفتگان بزرگ ماشینها هستم. این نكته را شما از همان فیلم یك مرد و یك زن متوجه میشوید. وقتی میخواهم روی كارم تمركز كنم و فیلم تازهای بسازم، این طور نیست كه روی صندلی دفتر كارم بنشینم. نیازمند حركت و تحرك هستم. شما نمیتوانید مرا در یك نقطه و بیحركت پیدا كنید. در كنار آن، همیشه به رانندگی میپردازم و یك راننده سریع و چابك هستم. وقتی میدانم ذهنم درحال مسابقه دادن است،در چنین حالتی، راحتتر میتوان دست به خلق چیزهای تازه زد. وقتی در محل كارم هستم، خوابم میگیرد و هیچ یك از ایدهها و رویاهایم كه میتوانند باعث خلق یك سوژه خوب شوند، به سراغم نمیآیند. علتش هم این است كه در این حالت ذهنم فعال نیست. هیچكاك میگفت شبها ایدههای درخشان خودش را پیدا میكرد و آنها را در حالت نیمه بیداری و نیمهخواب مینوشت. ولی وقتی صبح از خواب بیدار میشد، احساس میكرد چقدر آنها را به شكل بدی روی كاغذ آورده است. او هم طرفدار تحرك و پویایی بود.
● حفظ توازن
▪ كلود للوش از فیلمسازان موج نوی سینمای فرانسه است كه هنوز هم با جنب و جوش زیاد فیلمهای سینمایی خود را كارگردانی میكند و از قرار معلوم به این زودیها قصد بازنشستگی ندارد. او كه ۳۰ اكتبر سال ۱۹۳۷ در شهر پاریس به دنیا آمد، از همان نوجوانی به سینما علاقهمند شد و برخلاف بسیاری از فیلمسازان موج نو كه درصدد ساخت فیلمهایی با مضامین اجتماعی و واقعگرایانه بودند، اشتیاقش برای كارگردانی فیلمهای دلهرهآور و ترسناك را نشان داد. او كه به آلفرد هیچكاك فرانسه معروف است، با بهرهگیری از فضای ترس، دلهره و تنش قصههای اجتماعی خود را مطرح میكند. ازجمله هنرمندانی است كه بشدت سینمای كشورش را دوست دارد و به تماشای تمام محصولات سینمایی فرانسوی میرود. با آن كه منتقدان همه فیلمهایش را با دقت نقد و بررسی میكنند، ولی علاقه زیادی به آنها ندارد. یك بار به شوخی و طعنه گفت: بالاخره یك روز فیلمی برای آنها خواهم ساخت كه دوستش داشته باشند. آن روز زمانی است كه پولی دستم باشد كه نگران از دست دادن آن نباشم!
جودیت، این نویسنده میانسال تازه جدیدترین كتاب خود را منتشر كرده است، كتابی كه در صدر جدول آثار پرفروش و پرخواننده روز قرار دارد. به زودی دنیای خیالی قصه كتاب او با واقعیتها یكی می شود و جودیت خود را در میانه یك معركه تمامعیار میبیند. چه ارتباطی میتواند بین جودیت (از طریق نوشتههایش) و یك قاتل زنجیرهای وجود داشته باشد. این موضوعی است كه نه فقط برای پلیس و خود جودیت، بلكه برای تماشاچی هم جالب و مهم است و همه به دنبال یافتن پاسخ مناسبی برای این پرسش هستند.
قاتل زنجیرهای فیلم با نام «شعبدهباز» معروف شده است؛ زیرا پیش از حمله به قربانیان خود از یك حقه و حیله زیركانه استفاده میكند. این قاتل خطرناك تازه از زندان فرار كرده است. جذابیت ویژه قصه فیلم در این است كه مبنای پیرنگ و خط اصلی قصه بر سورپریزها و شگفتیهایی است كه در مقاطع مختلف خود را به رخ تماشاچی میكشند. للوش این قصه را به گونهای پیش میبرد كه بتواند بیشترین تاثیر را روی بینندهاش بگذارد و حس درونی او را درگیر خویش كند.
با یك نگاه كلی به فیلم میتوان این گونه اظهارنظر كرد كه با ۲ فیلم جدا اما مرتبط به هم سروكار داریم. فیلم اول فلاشبكهایی است كه جودیت از زندگی گذشته خود تعریف میكند. فلاشبكهایی كه زمینه را برای خلق فیلم دوم فراهم میكنند. بسیاری از منتقدان میگویند در ۶۰ دقیقه اول فیلم تعلیق و تنش بیشتری وجود دارد تا ۴۰ دقیقه پایانی آن. در حقیقت فلاشبكهای فیلم بیشترین تاثیر و ضربه را به تماشاچی وارد میكنند، اما با وجود این نكته، للوش توانایی آن را دارد كه بیننده را تا آخرین لحظات مشتاق و علاقهمند نگه دارد و مانع از گریز او از سالن تاریك سینما شود.
منبع : روزنامه جامجم