سینمای ما - کودکی سیاهپوست در حالی که دست در دست مادرش دارد، آهسته در راهرویی سرد و تاریک در حال حرکت است. آن دو در نهایت به دیواری می رسند که شاهکار تاریخ هنر، گوئرنیکای پیکاسو بر آن آویخته شده. مادر خیره به تابلو اشک می ریزد. در لحظه به کودک حیرت زده خود نگاهی می اندازد و او را در حالی می بیند که تاجی طلایی و درخشان بر سر دارد و این درخشش به زودی تمام قاب را در بر خواهد گرفت. این تصاویر خواب گونه و انتزاعی که به تیتراژ مربوط می شود، نخستین سکانس از فیلم باسکیت است. باسکیت (که تلفظ باسکت و باسکه هم در موردش به کار می رود) در واقع نخستین فیلمی است که جولین اشنابل ساخته.
جولین اشنابل قبل از اینکه فیلمسازی سرشناس باشد که بخش اصلی این شهرت را به خاطر جایزه بهترین کارگردانی فستیوال کن شصتم به دست آورده، یک نقاش شناخته شده و صاحب سبک است. یکی از همان نیویورکی های تاریخ هنر پیچیده نیویورک. به هر حال برای کسی که مدعی است نقاشی کشیدن برای او مثل نفس کشیدن است، فیلمی با موضوع و نقاش و نقاشی ساختن تا حدودی قابل پیش بینی است و اشنابل با اولین اثر سینمایی خود به مانند فیلمسازانی چون ژولی تیمور (فریدا)، رائول روئیز (کلیمت)، میلوش فورمن و کارلوس سائورا (گویا)، اد هریس (جکسن پولاک)، هنری- ژرژ کلوزو (پیکاسو) و پیتر واتکینز (مونش) به سراغ خلق روایتی دراماتیک از زندگی یک نقاش رفته است. ژان- میشل باسکیت نخستین نقاش سیاهپوستی است که اندکی بعد از فعالیت های هنری اش به یک چهره هنری جهانی تبدیل شد؛ یکی از بحث برانگیز ترین آرتیست های آفریقایی- امریکایی دهه ۱۹۸۰. او متولد خانواده یی بود که هیچ ارتباطی با هنر نداشتند.
او از نقاشی دیواری به نوعی شروع کرد و همواره تحت تاثیر آرتیست هایی چون اندی وارهول بوده (که نقش او را در فیلم دیوید بویی بازی کرده). یکی دیگر از هنرمندانی که بدون یادگیری آکادمیک نقاشی و تنها با دیوارنگاری هایش توانست به جایگاهی متفاوت دست پیدا کند. باسکیت هر چند عمر کوتاهی داشت و در ۲۷ سالگی این جهان را ترک کرد اما مسیری را که او از ۱۹ سالگی آغاز کرده بود، در همین فاصله کوتاه او را به سرشناس ترین هنرمند آفریقایی-امریکایی بدل کرد. هنری که بعد از پایان دوران اکسپرسیونیسم انتزاعی و پاپ آرت و بلافاصله بعد از نئواکسپرسیونیسم دست و پا پیدا کرد و به نوعی به ادامه منطقی پاپ آرت تبدیل شد. از نقاشی های خود اشنابل هم کاملاً پیداست که او نیز به اکسپرسیونیسم و انتزاع در آن حسابی تعلق خاطر دارد.
در باسکیت، با اینکه اشنابل سعی کرده حال و احوالات و روحیه این نقاش را به تصویر بکشد و به موازاتش اندکی تاریخی روایت کند، اما اصلاً سعی نکرده جنس و ساختار بصری فیلمش را هم به پاپ آرت نزدیک کند هرچند کارگردانی ساده و سهل او بی شباهت به آثار مینی مال و پاپ آرت های دهه ۸۰ نیست و البته داستان فیلم هم در دهه ۸۰ میلادی اتفاق می افتد. با توجه به فیلم آخر او و همین فیلم باسکیت، به نظر می رسد اشنابل هم به مانند خیلی از هنرمندان، از مرگ و میرایی هراسی ابدی دارد و همین موضوع سبب شده او به سراغ نقاشی برود که سوای ارزش های هنری، او نیز با موضوع مرگ و هراس همیشگی اش دست و پنجه نرم می کرده. در هر دو فیلم ظاهراً قهرمان داستان به این نتیجه می رسد که تنها یک راه برای مقابله با مرگ وجود دارد و تنها در یک صورت می توان عمری ابدی داشت و آن به واسطه خلق یک اثر یا یک جهان متن است.
در فیلم اتاقک غواصی و پروانه اگر کتابی نوشته می شود، در فیلم باسکیت هم کلیه نقاشی های او و دیوارنوشته هایش، حکم آثاری را دارند که حتی بعد از مرگ هم معنی و مفهوم خواهند داشت. تابلوی گوئرنیکای ابتدای فیلم هم می تواند نمادی از همان مرگی باشد که پیکاسوی فقید، استادانه آن را ثبت کرده و اکنون بمباران های گوئرنیکا، بیشتر از هر چیزی به واسطه این تابلو به ما یادآوری خواهد شد تا یک بار دیگر، هنر خود را قوی ترین سلاح ها و بیانیه ها نشان دهد. لبخند کودک هم در این آغاز انتزاعی و وهم آلود، شاید به خاطر این باشد که او نیز روشی را برای مبارزه با این مرگ محتوم پیدا کرده است. در فیلم و در جایی که باسکیت جوان در مورد خودکشی حرف می زند، بی میلی های اجتماعی و دوری از شهرت بیشتر از هر چیزی انزوای مرگ آلود او را نشان می دهد و باز به نوعی اشنابل بر آن تایید می کند. هر چند این دسته از نقاشی های پست مدرن، به غایت ضدنوستالژیک هستند، اما اشنابل در باسکیت و در فیلم آخرش آن چیزی را که بیشتر از همه ستایش می کند، خاطرات است و مفهوم نوستالژی حسابی در ذهن متبلور می شود.
به عبارتی دیگر اگر هراسی از مرگ وجود دارد و دلیلی برای مبارزه با آن وجود دارد، تنها و تنها به خاطر همین خاطراتی است که به نوعی باید ثبت شوند. یکی از کامل ترین اشارات اشنابل شاید به فیلم آخر او مربوط شود. جایی که ژان- دو در ماشین در پاریس چرخی می زند و موسیقی فراموش نشدنی فیلم ۴۰۰ ضربه شنیده می شود و چون برج ایفل در کادر است و دوربین حرکت دارد، خود به خود تیتراژ ابتدایی ۴۰۰ ضربه به یادمان می آید و اشنابل با این ادای دین کاملاً سینمایی، یک بار دیگر، اهمیت خاطرات و گذشته های دور را گوشزد می کند تا هم ژان- دو فیلم از همان طبقه و موقعیتی معرفی شود که کودک فیلم تروفو در آن رشد کرده و هم باز به نوعی متذکر شود که برای مبارزه با مرگ راهی وجود دارد هر چند هراس اش لحظه یی ما را ترک نخواهد کرد.
منبع : روزنامه اعتماد